پیرسرباز فلسطینی که حالا به او ریش سفید محل هم میگفتند، می دانست که زخم های چهل ساله اسرائیلی ها بالاخره او را به جمع همه ی عزیزانش در آن دنیا خواهد برد.نوه ها و نبیره های یتیم خود را به دور بسترش که شاید ترمینال شهادت او بود، جمع کرد:
- پسران من جنگ در راه وطن و شهادت، زیباترین و بهترین نعمت الهی به شماست. نگذارید کشورمان را از دست شما بگیرند. تنهایش نگذارید. به راستی که پدر و مادر واقعی شما همین غزه است. همین مسجدالقصی است. کاش زنده بودم و آن حکومت منجی عالم را می دیدم که در آن هیچ دشمنی ای وجود ندارد. در آن روز است که این تانک ها از لوله هایشان گل افشانی خواهند کرد و...
دقایقی بعد پیرسرباز به شهادت رسید. عجب ختمی بود که در آن لحظه ی آخر نه دکتری بود و نه دارویی. اخبار همچنان از بسته بودن راه های ارتباطی خبر می داد.
پسرک آن روز صد و سیزده بار دعایی خوانده بود که پدربزرگش بهش یاد داده بود اسم دعا فرج بود. مطمئن بود سید مهدی حالا خیلی خیلی نزدیک است. راهی دشت گل ها شد. کمی از برنامه اش عقب بود. گل ها را که چید مستقیما به محل همیشگی رهسپار شد. می خواست یواشکی وارد شود که صدای رگبار را فقط لحظه ای شنید.
سربازان دوان دوان به سویش می آمدند. ژنرال یاکوب شخصا آمد تا سرباز دشمن را که قصد داشت گازهای شیمیایی را به اردوگاه آن ها بریزد، مشاهده کند.
آمبولانس آمد تا جناره را منتقل کند. کارشناسان نظامی هم به ماسک و دستکشهایی مخصوص از راه رسیدند تا گل ها را به آزمایشگاه منتقل کنند و این سلاح فوق مدرن را تجزیه کنند. خبرنگاران خارجی هم دسته دسته میآمدند تا فلسطینیان را به استفاده از سلاح شیمیایی متهم کنند







