مرجع داستان کوتاه و شعر

تـلألـو

تانک های گل افشان

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF

پیرسرباز فلسطینی که حالا به او ریش سفید محل هم میگفتند، می دانست که زخم های چهل ساله اسرائیلی ها بالاخره او را به جمع همه ی عزیزانش در آن دنیا خواهد برد.نوه ها و نبیره های یتیم خود را به دور بسترش که شاید ترمینال شهادت او بود، جمع کرد:

- پسران من جنگ در راه وطن و شهادت، زیباترین و بهترین نعمت الهی به شماست. نگذارید کشورمان را از دست شما بگیرند. تنهایش نگذارید. به راستی که پدر و مادر واقعی شما همین غزه است. همین مسجدالقصی است. کاش زنده بودم و آن حکومت منجی عالم را می دیدم که در آن هیچ دشمنی ای وجود ندارد. در آن روز است که این تانک ها از لوله هایشان گل افشانی خواهند کرد و...

دقایقی بعد پیرسرباز به شهادت رسید. عجب ختمی بود که در آن لحظه ی آخر نه دکتری بود و نه دارویی. اخبار همچنان از بسته بودن راه های ارتباطی خبر می داد.

پسرک آن روز صد و سیزده بار دعایی خوانده بود که پدربزرگش بهش یاد داده بود اسم دعا فرج  بود. مطمئن بود سید مهدی حالا خیلی خیلی نزدیک است. راهی دشت گل ها شد. کمی از برنامه اش عقب بود. گل ها را که چید مستقیما به محل همیشگی رهسپار شد. می خواست یواشکی وارد شود که صدای رگبار را فقط لحظه ای شنید.

سربازان دوان دوان به سویش می آمدند. ژنرال یاکوب شخصا آمد تا سرباز دشمن را که قصد داشت گازهای شیمیایی را به اردوگاه آن ها بریزد، مشاهده کند.

آمبولانس آمد تا جناره را منتقل کند. کارشناسان نظامی هم به ماسک و دستکش‌هایی مخصوص از راه رسیدند تا گل ها را به آزمایشگاه منتقل کنند و این سلاح فوق مدرن را تجزیه کنند. خبرنگاران خارجی هم دسته دسته می‌آمدند تا فلسطینیان را به استفاده از سلاح شیمیایی متهم کنند

نمايش: 202
نظرات (0)Add Comment

نوشتن نظر
كوچكتر | بزرگتر

busy
آخرین بروزرسانی ( شنبه, 28 شهریور 1388 ساعت 00:46 )  

نویسندگان


نظرسنجی

نظرتان در مورد این وبسایت چیست؟
 
پشتیبانی توسط فرزین حق نظری farzin.ca

درباره من

سلام... حسن بشیری هستم... میگن در 20 فروردین 1362 به دنیا آمده ام اما شناسنامه ام 17 اسفند 61 رو نشون میده..اما مهم اینه که  الان نفس می کشم و قلم در اختیار دارم...کسی رو ندیدم که بگه منو خوب شناخته باشه..اکثرا میگن "هنوز نشناختمت... " چون وابستگی به شخص و گروه خاصی نداشته و ندارم...سعی می کنم با هر کی که یکی از اسم های دنیوی به روش هس  مهربون باشم... برای شناختم پیشنهاد می کنم دوستام  تو  نوشته هام دنبالم باشن. نوشتن رو از  دوران راهنمایی شروع کرده ام اما از همون کلاس اول، معلمم از این که مشق جمله نویسیم از بقیه متفاوت بود (چون جمله کلیشه ای  کم  می دید  ) در تعجب بود. انشاهام نمی گم عالی بودن، اما نگاهم  کاملا با دوستام متفاوت بود..یادمه فقط من نوشته بودم "اگه ثروت نباشه ، علم به درد نمی خوره"! بعد از  کلی جریانات تلخ و شیرین خانوادگی  از علاقه دوم خود یعنی روانشناسی قبول شدم اما به مانند اساتید ادبیاتم در دبیرستان، اساتید دانشگاهیم(مثل خانم دکتر پویا، آقای دکتر بهادری)که از گروه ادبیات دانشگاه تبریز بودن ،تشویقم کردن که به رشته ادبیات تغییر رشته بدم ، قبول نکردم چون می دونستم در کنار روانشناسی می تونم پیوندم رو باقلم حفظ کنم.  در حال حاضر در  حال کار بر روی پایان نامه کارشناسی ارشدم هستم و ان شا الله در اردیبهشت 1389 مقطع ارشد را به اتمام خواهم رسوند.....  به صورت تخصصی در کارگاه یا کلاسی که ویژه نوشتن باشه شرکت نکرده ام(و ازین بابت متاسفم) اما کلاسای شعر و داستان  استاد رحمانی رو  در دوران دانش آموزیم با علاقه می رفتم.

از پیچیده گویی در داستان نویسی اصلا خوشم نمیاد...هنوزم که هنوزه در پی یافتن معانی نهفته در رمان صد سال تنهایی مارکزم(هرچند  به قول استاد عزیزم خانم صادقی، ادبیات در پی دادن معنی نیست) علاقه شخصی من در مورد ابهام در داستان نویسی اینه که مخاطب داستان رو نتونه حدس بزنه و در جایی که حدس زد آخر داستان باشه و این ابهام در خدمت لطافت و انتقال نرم پیام اصلی داستان و گیرایی اون باشه نه مرموز سازی قلم نویسنده!...  محوریت داستان هام صلح و انسان گرایی و آگاهی می باشد.

به هر حال این سایت در جهت حمایتای معنوی اساتید عزیز خانم لیلا صادقی که ارادت ویژه ای خدمت شون دارم و  خانم دکتر پویا راه اندازی شده است.

امیدوارم همه ما در سایه آگاهی، یاری رسان همیشگی  صلح جهانی و انسان گرایی غیر مکتبی باشیم.

و در آخر هم از مترجم بخش انگلیسی، خانم ساناز پیروزی از کانادا بسیار سپاسگزارم که زحمت ترجمه داستان ها رو به انگلیسی به عهده گرفتند..