این وبسایت متعلق به نویسندگان آماتور و گمنام هست.

اگر شما نویسنده و یا شاعر (حرفه ای و یا آماتور هستید) می توانید در این سایت عضو شده و آثار خود را منتشر کنید. عضویت

PostHeaderIcon من دیگر نمی ترسم

( 7 نفر امتیاز داده اند )
میانگین امتیار کاربران: / 7
ضعیفعالی 

 

در دوران دبستان معلمی داشتیم که جدی و سخت گیری و قلدریش معروف بود. تقلب می کردی کارت تموم بود. من هر گاه کار خلاف عرف یا تقلبی به ذهنم بیاید، فوری تصویر این معلم تو ذهنم می آمد و مرا از انجامش باز می داشت.حالا این معلم  چند سالی می شود که باز نشسته شده. بهترین تفریحش شطرنج بازی کردن در پارک نزدیک محله است.هرگاه بخواهم ببینمش. سری به پارک می زنم. دیروز هم همین کار را کردم.  . وارد پارک شدم. از دور دیدمش. مثل همیشه با حرکات تند و سنگینی مهره ها را جا به جا می کرد. آن طرف تر دخترانی شیطنت می کردند. جرئت نگاه به دختران برای اقناع کنجکاویم را نداشتم چرا که نه تنها تصویر معلم سخت گیر در ذهنم بود بلکه چند قدم جلوتر خود او را هم می دیدم. نزدیک تر شدم. بازی در مراحل آخرش بود. معلم باخت. منم باختم .اصلا همه باختیم... بازی را از نو شروع کردند .معلم فقط به این فکر می کرد که بار دیگر به من نشان دهد که هنوز باز هم قلدر و زیرک است و برنده... بازی شروع شد. در زمانی کوتاه همه مهره های ارشد از میدان به در شدند. معلم یک فیل یک رخ و چند پیاده و یک رخ عرق کرده برایش مانده بود و دستی که آرام می لرزید. رقیب در فکر مات کردن بود معلم در هوای سربلندی پیش یک شاگرد قدیمی! رخ استاد رنگین شد. یکی دو حرکت به انتها و باختنش مانده بود. اما دستی به رخ کشید و رخ را حرکت داد اما رخش از بالای سر پیاده پرید(به تقلب) و من شاهد همه این ها بودم. لرز باختن معلم کم بود وحشت شکستن تصویری از او که مرا نگهبانی بود برای هر آن چه که بد تلقی می شد، هم اضافه شد.... دور شدم از صحنه و در حالی که با خیال راحتی به شیطنت دختران می نگریستم معلم را پشت سر گذاشتم. من دیگر از چیزی نمی ترسیدم

 

 

1389/2/6

 

I fear no longer.
When  I was studying at the elementary school, we had a teacher that he was famous because of his serious ,tough and bully behavior .If you cheat, all was finished for you.Whenever,an unconventional and counterfeit work came to my mind, immediately ,the face of this teacher came to my attention too, stopping me not to do that. Now, for several years, he has retired. His best hobby is playing chess in the park near the neighborhood .whenever, I want to meet him, I go to that park. Yesterday, i also did the same. I got into the park. I saw him from far distance. As usual, he was displacing the chess pieces rapidly. Some girls were messing with each other at the other side. I didn’t dare to look at the girls to fulfill my curiosity, because the image of that tough teacher was in my mind and also I would see him a few steps ahead. I got closer. The stage was to end the game. The teacher lost .I lost too. In fact we all lost the game. The game began anew.
The    teacher was contemplating deeply at the second chance to show me that, he is still bully, shrewd and winning .The game began. In short time, all senior pieces had been put aside. The teacher had only a bishop, a rook, some pawns, a sweating (tired) knight and a hand, shaking gently. The rival was thinking how to checkmate him, while the teacher was wishing just greatness at the presence of an old student. The teacher’s face changed color. There was just a few moves remaining to the final and failure of the teacher’s game. But he touched his rook and moved it, but his rook jumped off the pawn (to cheat), and I had seen it all.Lose teacher was shivering little fear of breaking his video that was guarding me for what was seen as bad, also added.I was away from the scene, and put the teacher behind, while I was watching those messing girls safely.I feared anything no longer.
Translated by: Sona Ayadi.

نظرات (1)Add comments
MSHB wrote on اوت 16, 2010
0
Title: ey sheytoon!
az man ke nemitarsi!mg az moalemat betarsi be dokhtara negah nakoniiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii!!!!!!!!!!!!!smilies/wink.gif

نوشتن نظر
كوچكتر | بزرگتر

busy

آخرین بروزرسانی (شنبه, 30 مرداد 1389 ساعت 12:48)

 
نظرسنجی
داستان ها این سایت(نوشته شده توسط حسن بشیری) چه حسی در شما به وجود می آورند؟
 
آمار
درباره من

سلام... حسن بشیری هستم... میگن در 20 فروردین 1362 به دنیا آمده ام اما شناسنامه ام 17 اسفند 61 رو نشون میده..اما مهم اینه که  الان نفس می کشم و قلم در اختیار دارم...کسی رو ندیدم که بگه منو خوب شناخته باشه..اکثرا میگن "هنوز نشناختمت... " چون وابستگی به شخص و گروه خاصی نداشته و ندارم...سعی می کنم با هر کی که یکی از اسم های دنیوی به روش هس  مهربون باشم... برای شناختم پیشنهاد می کنم دوستام  تو  نوشته هام دنبالم باشن. نوشتن رو از  دوران راهنمایی شروع کرده ام اما از همون کلاس اول، معلمم از این که مشق جمله نویسیم از بقیه متفاوت بود (چون جمله کلیشه ای  کم  می دید  ) در تعجب بود. انشاهام نمی گم عالی بودن، اما نگاهم  کاملا با دوستام متفاوت بود..یادمه فقط من نوشته بودم "اگه ثروت نباشه ، علم به درد نمی خوره"! بعد از  کلی جریانات تلخ و شیرین خانوادگی  از علاقه دوم خود یعنی روانشناسی قبول شدم اما به مانند اساتید ادبیاتم در دبیرستان، اساتید دانشگاهیم(مثل خانم دکتر پویا، آقای دکتر بهادری)که از گروه ادبیات دانشگاه تبریز بودن ،تشویقم کردن که به رشته ادبیات تغییر رشته بدم ، قبول نکردم چون می دونستم در کنار روانشناسی می تونم پیوندم رو باقلم حفظ کنم.  در حال حاضر در  حال کار بر روی پایان نامه کارشناسی ارشدم هستم و ان شا الله در مهر 1389 مقطع ارشد را به اتمام خواهم رسوند.....  به صورت تخصصی در کارگاه یا کلاسی که ویژه نوشتن باشه شرکت نکرده ام(و ازین بابت متاسفم) اما کلاسای شعر و داستان  استاد رحمانی رو  در دوران دانش آموزیم با علاقه می رفتم.

از پیچیده گویی در داستان نویسی اصلا خوشم نمیاد...هنوزم که هنوزه در پی یافتن معانی نهفته در رمان صد سال تنهایی مارکزم(هرچند  به قول استاد عزیزم خانم صادقی، ادبیات در پی دادن معنی نیست) علاقه شخصی من در مورد ابهام در داستان نویسی اینه که مخاطب داستان رو نتونه حدس بزنه و در جایی که حدس زد آخر داستان باشه و این ابهام در خدمت لطافت و انتقال نرم پیام اصلی داستان و گیرایی اون باشه نه مرموز سازی قلم نویسنده!...  محوریت داستان هام صلح و انسان گرایی و آگاهی می باشد.

به هر حال این سایت در جهت حمایتای معنوی اساتید عزیز خانم لیلا صادقی که ارادت ویژه ای خدمت شون دارم و  خانم دکتر پویا راه اندازی شده است.

امیدوارم همه ما در سایه آگاهی، یاری رسان همیشگی  صلح جهانی و انسان گرایی غیر مکتبی باشیم.

و در آخر هم از مترجمین بخش انگلیسی، خانم ساناز پیروزی از کانادا که زحمت ترجمه داستان ها رو به انگلیسی به عهده داشتند، وازین پس خانم سونا اعیادی این مسئولیت مهم را عهده دار خواهندبود، صمیمانه سپاسگزاریم.