این وبسایت متعلق به نویسندگان آماتور و گمنام هست.

اگر شما نویسنده و یا شاعر (حرفه ای و یا آماتور هستید) می توانید در این سایت عضو شده و آثار خود را منتشر کنید. عضویت

PostHeaderIcon فاحشه

( 9 نفر امتیاز داده اند )

می رفت تا دیگر فاحشه خطاب نشود. به کجا؟ شاید  جایی که آدم ها را با زبان مورد خطاب قرار دهند  نه با نگاه. راننده و مسافران نگاه بی سپر  او را از هجوم نگاهشان  در امان نمی گذاشتند. کنارش زنی بود که  فقط چشمانش مشخص بود. دستانش  زیر چادر  تسبیحی را مدام می گرداند  لبا هایش دایم در همراهی دستانش در حرکت و زمزمه بود. پشت صندلی  راننده نشسته بودند. مسافران نگاه های شناور و رنگارنگی به او داشتند. و راننده در فکر تعارف چایی بود . زن کناردستیش تسبیح گل اناریش بار ها در سلامتی  مسافران و نفرین راننده ای که چشمانش از آینه همه مسافران مونث را می پایید، چرخید!...
همه به جز او در مسیر خواب جاری شدند حتی راننده ای که دیگر چشم هایش از سرعت افتاد بود. فاحشه چشمان نیمه بسته راننده را دید. خطر را احساس کرد....چاره ای نداشت. حق اعتراض و از خطر آگاهانیدن را در خود نمی توانست احساس بکند. چاره ای نداشت....مجبور بود . دلش به حال مسافران می سوخت. "آن ها نباید قربانی خستگی راننده بشوند".
زن نگاهی به راننده و نیم نگاهی هم به پشت سریانش کرد. دو تا از دگمه های مانتویش را باز کرد، دستی به سینه کشید.... چشمان راننده تیز شد. خوابش پرید. زن چادری لب هایش تو خواب چیزی زمزمه می کرد. اتوبوس بوق زنان به پیش می تاخت.

The prostitute

She was leaving, not to be called prostitute any more. Where? Maybe she was moving to a place ,where people  are named  by using  tongues  not by  looks. The driver and the passengers did not keep safe her defenseless look with their offensive looks. Beside her, there was a woman, who her eyes could only been seen. Her hands were rotating the beads under her veil frequently(she was telling beads),her lips were humming and moving at the same time. The driver was driving. The passengers had colorful and floating looks to him and the driver was thinking to offer tea. The woman’s purple colored beads rotated for several times ,praying for keeping safe the passengers and cursing the driver ,who was looking just female passengers in his mirror. Every body except her, fell asleep during their journey, even the driver’s eyes  were  not searching anymore. The prostitute saw the driver’s semi-opened  eyes. She felt the danger… .she did not have any other option. She could feel that ,she did not have any right to complain or warn .she did not have any other alternative. She was obliged. She felt pity for the passengers “they should not be the victims of the drivers tiredness”. She had a look to the driver and backward. She unbuttoned two buttons of her cloth .she touched her breast… .the drivers eyes opened fast. He could not get to sleep. The lips of the veil -put on-woman was humming something while she was sleeping. The bus was galloping, blowing horn.

 

نظرات (6)Add comments
احمد wrote on آوریل 29, 2010
0
Title: ...
خیلی زیبا بود ای کاش نگاههای ما هم فرق میکرد و یاد میگرفتیم که سیرتشان را ببینیم نه صورتشان را .
پریچهر احمدی wrote on آوریل 30, 2010
0
Title: ...
ابعاد وجودی انسان بی نهایت است و این پیچیدگی قضاوت در مورد انسانها را دشوار می کند وبرای همین است که در تمام عرفان ها تاکید می شود قضاوت نکنید

farzane akbari wrote on مه 14, 2010
0
Title: ...
cheshm ha ra bayad shost.jure digar bayad did..........

مونا wrote on مه 14, 2010
0
Title: ...
دوست عزیز اگر شما یه کم بیشتر به مسایل دینی توجه بفرمایید توفیق بیشتری هم در رشته ی خودتون به دست می آورید. به نظر میرسد شما در نوشته هایتان از دین گریزی مردم سوء استفاده کرده و سعی دارید غلط را درست و درست را غلط ، ارزش را ضد ارزش و ضد ارزش را ارزش جلوه دهید...متأسفم

حسن بشیری wrote on مه 14, 2010
63
Title: ...
ممنونم از نظر همه دوستان به خصوص استاد ارجمندم خانم دکتر احمدی و تشریف فرمائیشان.
در مورد مونا خانم هم ضمن تشکر عرض کنم که نویسنده بدون قضاوت باید بنویسه .این خواننده هستش که به نوشته ها معنی میده...چرا همه اینو اون طور که شما دیدن ندیدن؟ به هر حال حاضرم به سوالاتتون به صورت اختصاصی جواب بدم.
ممنون تیز قلم.

niloofar wrote on ژوئن 22, 2010
0
Title: ...
معرکه بود


نوشتن نظر
كوچكتر | بزرگتر

busy

آخرین بروزرسانی (چهارشنبه, 02 تیر 1389 ساعت 11:53)

 
نظرسنجی
نظرتان در مورد این وبسایت چیست؟
 
آمار
درباره من

سلام... حسن بشیری هستم... میگن در 20 فروردین 1362 به دنیا آمده ام اما شناسنامه ام 17 اسفند 61 رو نشون میده..اما مهم اینه که  الان نفس می کشم و قلم در اختیار دارم...کسی رو ندیدم که بگه منو خوب شناخته باشه..اکثرا میگن "هنوز نشناختمت... " چون وابستگی به شخص و گروه خاصی نداشته و ندارم...سعی می کنم با هر کی که یکی از اسم های دنیوی به روش هس  مهربون باشم... برای شناختم پیشنهاد می کنم دوستام  تو  نوشته هام دنبالم باشن. نوشتن رو از  دوران راهنمایی شروع کرده ام اما از همون کلاس اول، معلمم از این که مشق جمله نویسیم از بقیه متفاوت بود (چون جمله کلیشه ای  کم  می دید  ) در تعجب بود. انشاهام نمی گم عالی بودن، اما نگاهم  کاملا با دوستام متفاوت بود..یادمه فقط من نوشته بودم "اگه ثروت نباشه ، علم به درد نمی خوره"! بعد از  کلی جریانات تلخ و شیرین خانوادگی  از علاقه دوم خود یعنی روانشناسی قبول شدم اما به مانند اساتید ادبیاتم در دبیرستان، اساتید دانشگاهیم(مثل خانم دکتر پویا، آقای دکتر بهادری)که از گروه ادبیات دانشگاه تبریز بودن ،تشویقم کردن که به رشته ادبیات تغییر رشته بدم ، قبول نکردم چون می دونستم در کنار روانشناسی می تونم پیوندم رو باقلم حفظ کنم.  در حال حاضر در  حال کار بر روی پایان نامه کارشناسی ارشدم هستم و ان شا الله در اردیبهشت 1389 مقطع ارشد را به اتمام خواهم رسوند.....  به صورت تخصصی در کارگاه یا کلاسی که ویژه نوشتن باشه شرکت نکرده ام(و ازین بابت متاسفم) اما کلاسای شعر و داستان  استاد رحمانی رو  در دوران دانش آموزیم با علاقه می رفتم.

از پیچیده گویی در داستان نویسی اصلا خوشم نمیاد...هنوزم که هنوزه در پی یافتن معانی نهفته در رمان صد سال تنهایی مارکزم(هرچند  به قول استاد عزیزم خانم صادقی، ادبیات در پی دادن معنی نیست) علاقه شخصی من در مورد ابهام در داستان نویسی اینه که مخاطب داستان رو نتونه حدس بزنه و در جایی که حدس زد آخر داستان باشه و این ابهام در خدمت لطافت و انتقال نرم پیام اصلی داستان و گیرایی اون باشه نه مرموز سازی قلم نویسنده!...  محوریت داستان هام صلح و انسان گرایی و آگاهی می باشد.

به هر حال این سایت در جهت حمایتای معنوی اساتید عزیز خانم لیلا صادقی که ارادت ویژه ای خدمت شون دارم و  خانم دکتر پویا راه اندازی شده است.

امیدوارم همه ما در سایه آگاهی، یاری رسان همیشگی  صلح جهانی و انسان گرایی غیر مکتبی باشیم.

و در آخر هم از مترجمین بخش انگلیسی، خانم ساناز پیروزی از کانادا که زحمت ترجمه داستان ها رو به انگلیسی به عهده داشتند، وازین پس خانم سونا اعیادی این مسئولیت مهم را بر عهده دار خواهندبود، صمیمانه سپاسگزاریم.