از گرسنگی می لرزید. کتش را برداشت و راهی شد. کسی برای کت کهنه پولی نداد. کت را محکم بسته بندی کرد.مشغول دفن کردنش شد در حالی با خود زمزمه می کرد:
"ای لباسی که نتوانستی مرا از گرسنگی نجات دهی برو سال ها در زیر خاک آسوده باش، شاید در آینده در نقش گنج به دست فقیری بیفتی!"







