این وبسایت متعلق به نویسندگان آماتور و گمنام هست.

اگر شما نویسنده و یا شاعر (حرفه ای و یا آماتور هستید) می توانید در این سایت عضو شده و آثار خود را منتشر کنید. عضویت

PostHeaderIcon دفترخالی

( 1 نفر امتیاز داده است )

دفتر را گشود. محو خط های ریز و درشت و رنگی ای شد که آشنای همیشگیش بودند. تا صدای بچه را شنید، دفتر را پرت کرد و دوان دوان خود را به اتاق بغلی رساند. خانمش داشت به بچه شیر می داد تو حیاط آن یکی بچه اش با گل خودش را کثیف کرده بود. یاد بچگی های خودش افتاداماعشوه گری با زنش را به خاطرات دوران کودکی را مرور کردن ترجیح داد. نگاه محبت آمیز و شهوت انگیزی به زن کرد. زن بچه اش را فراموش کرد از شیر دادن به او منصرف شد. دلش برای مردش سوخت خیلی وقت بود که که آغوش او را تجربه نکرده بود. در حیله ای مادرانه بود تا بچه ها  را خواب کند. زن دیگر از بچه ای که تو حیاط بود شاکی نبود و دوست داشت به مردش عشق دهد، محبت کند، آغوش هدیه دهد و بوسه هدیه بگیرد. کیف  آرایشش را آورد. مرد خوشحال تر به نظر می رسید انگار برای یک چیز پر هیبت قرار بود آماده شود. بچه خوابش نمی برد پدر و مادر هر دو عصبی به نظر می رسیدند چون کسی مانع خلوت آن ها می شد. می خواست بچه را به اتاق بغلی ببرد، عجله داشت. مرد ادکلن زد. زن آرایشش تمام شد و به یاد دوران جوانی شروع به معاشقه کردند. بچه از بیرون داد زد. مرد نگران شد اما ناراحت از این که زنش را به خاطر گریه ای نه چندان مهم از طرف کودک ترک می کند. زنش را به هر چیز دیگری ترجیح می داد حتی به بچه اش.

. .........................

زن لیست خرید را به مرد داد. از پوشک بچه گرفته تا سبزی خوردن و شیر خشک. زن می خواست به بچه اش شیر خشک دهد، از فرم افتادن سینه هایش می ترسید می خواست آن ها برای همیشه مال شوهرش باشند بچه حق تجاوز به آن ها  را نداشت! مرد از بچه اش بیشتر خوشش آمد چون مادری به شیرینی زنش داشت.

.......................................

وارد فروشگاه شد. از خیابان، آرام آرام گذشت تا سالم پیش زنش برگردد.نگران خانه شد. زنگی به خانه زد، از بچه ها و البته از زنش خبر گرفت. برای شب تدارک شام مفصلی دید. تصمیم گرفت امشب همه کارهای خانه را خودش انجام دهد تا نشان داده باشد که  چقدر دوستش دارد.

.........................................

دفتر را گشود. شعر جدید نوشت، عکس زیباتری چسباند دیگر رنگ قلب قرمز نبود این بار صورتی بود اما او می خواست آبی باشد. آخر آبی را خیلی دوست داشت چون زنش تو دوران قبل نامزدی زمانی که مرد هنوز نوجوانی  بیش نبود تا جسارت به خرج داده از عشق نهفته اش با اون سخن بگوید، همش آبی می پوشید.

دفتر را بست چون زن برایش دسر آورده بود، همراه با بوسه ای شیرین و حتی شیرین تر از خربزه هایی که آورده بود

.................................

دفتر را بست و باز هم در هوای جوانی سیر کرد مرد این بار از صدای بوق ماشین همسایه عصبی شده بود خواست با خشمی سهمگین برود و او را از این که باعث شده زن بیمارش که در بستر افتاده و هر لحظه احتمال قطع شدن تنفس این پیر زن که سال ها عاشقانه به پای این مرد سوخته، اعتراض کند اما دست ها و پاهای مرد لرزید. پیر شده بود اما در کنار زنش بود باز عاشق بود بازهم از رنگ آبی  لباس های زنش خوشش می آمد. هنوز عطش عشق داشت. چشمان پیر مرد کم سو شده بود. دفترش را بست، نگاهش را،  فکرش و  رویاهایش را هم بست و رفت تا شاکی از همسایه باشد. در را که باز کرد همان دختر آبی پوش را دید!

کل دفترش خالی از خاطره هایی شد که هنوز نانوشته در ذهن او پرسه می زدند.پسرک جلوی درب حیاط نشست و دختر آبی پوش را با نگاه شرمگینش بدرقه کرد.

 The empty notebook
He opened the notebook. He was lost among the big and large lines
inside it, which all were familiar to him as usual. As he heard the
sound of crying baby, he threw the notebook away and running reached
himself to the next room. His wife was feeding the baby on milk. In
the yard, his other son had made his clothes muddy. He recalled his
childhood. But he preferred his coquettishness with his wife to
reviewing of his childhood’s memories. He looked at her kindly and
excitedly .his wife forgot her child and dispensed with feeding. She
felt pity for his husband, it was along time ,he did not experience
her hug. She was thinking about a maternal trick to make her children
asleep. The woman was not angry with the child,who was in the yard any
more and was willing to give her husband love ,kindness, to award him
hug and take gift kiss. She brought her make-up bag. Her husband
seemed to be happier ,as if he was preparing himself for an
outstanding matter. The child couldn’t go asleep. The mother and the
father seemed a little nervous, because someone was middling in their
privacy. She was going to take the baby to the next room, she was in
hurry. The man used perfume. The woman finished her make-up and they
started making love to each other, in the memory of their youth. The
child shouted outside the room. The man got worried about. But he was
very sad ,because he was leaving his wife because of unimportant cry
of his child. He preferred his wife to every thing even to his child.
……………………………………
The woman gave him the list of shopping goods, the dipper ,grocery,
powder milk, and so on. The woman decided to feed her child on powder
milk, afraid of deforming of her breasts, she wanted to be just for
her husband. The child could not have this right to occupy them !the
man loved his child more ,because it had a mother as sweet as it’s
mother.
……………………………………
He got inside the store. He crossed the street slowly to come back to
his wife safe. He got worried about the home. He called to the home,
and got information about his children and of course his wife. He
supplied a big supper for the night. He decided to do all of chores
tonight to show how much he loved her.
…………………………………..
He opened the notebook. He wrote a new poem inside, stick a beautiful
picture, the heart image was not red any more, this time it was light
red. But he loved it to be blue. Because he loved blue very much.
Because his wife was wearing blue clothes ,when he was still a
teenager, to spend courage to speak about his hidden love with her.
He closed the notebook, because his wife had brought him dessert,
adding a kiss which was even sweeter than those melon pieces  that she
brought him.
…………………………………………
He shut the notebook and surfed in the youth’s atmosphere again. The
man was nervous about the signals of neighbor’s cars. He wanted to go
and complain about it with an stormy anger, because  his ill wife was
expecting of frequent probability banning her breathe ,someone who
dedicated her life for this man for many years. But his feet and hands
trembled. He was old, but he was still a lover when he was next to his
wife. He still loved her blue-colored-clothes. He was still thirsty
for love. His eyes were weak. He closed the notebook, he closed his
looks, thoughts and dreams too and went to complain to his neighbor
.as he opened the door he saw the same blue-worn- girl! All of his
notebook’s pages  emptied of those unwritten memories which were
prowling  in his mind. The boy sat at the front of yard’s door and saw
off the blue-worn girl by his shameful look.

 

نظرات (5)Add comments
tara wrote on نوامبر 09, 2009
0
Title: ...
واقعا زیبا بود... مثل همیشه

sona wrote on نوامبر 27, 2009
0
Title: ...
as usual,it was full of sense,Mr.Bashiri

negar wrote on دسامبر 01, 2009
0
Title: ...
!اینجا زادگاه آزادی توست
بشکاف این پرده های ابریشمین را
که گرداگرد خویش تنیده ای
..بیدار شو

آفتاب
خاطره هایت را تاب خواهد داد
و آسمان
..ظرافت پروازت را در یاد خواهد سپرد..
erfan wrote on مارس 10, 2010
0
Title: ...

ما به دنبال زیبایی و او در فرار هر چند هر از گهی گیسوانش را لمس می کنی و شوق دستانت را به خواب می بینی چه نرم
چه لطیف
چه گلبرگ
چه حریر
...و چه گوار اسای
ای کاش معنی باد هم در کلام جا می گرفت
کاش زیبایی قدر ما را می دانست


تقدیم به دوست خوبم تیز قلم

از طرف عرفان

nasrin wrote on مه 03, 2010
0
Title: ...
داستان داره یه موضوع مادی و زمینی رو خیلی عاشقانه بیان می کنه (اونم با کلمات ادبی)
به نظر من داستان شما عاشقانه نبود سکسی بود


نوشتن نظر
كوچكتر | بزرگتر

busy

آخرین بروزرسانی (پنجشنبه, 07 مرداد 1389 ساعت 12:50)

 
نظرسنجی
نظرتان در مورد این وبسایت چیست؟
 
آمار
درباره من

سلام... حسن بشیری هستم... میگن در 20 فروردین 1362 به دنیا آمده ام اما شناسنامه ام 17 اسفند 61 رو نشون میده..اما مهم اینه که  الان نفس می کشم و قلم در اختیار دارم...کسی رو ندیدم که بگه منو خوب شناخته باشه..اکثرا میگن "هنوز نشناختمت... " چون وابستگی به شخص و گروه خاصی نداشته و ندارم...سعی می کنم با هر کی که یکی از اسم های دنیوی به روش هس  مهربون باشم... برای شناختم پیشنهاد می کنم دوستام  تو  نوشته هام دنبالم باشن. نوشتن رو از  دوران راهنمایی شروع کرده ام اما از همون کلاس اول، معلمم از این که مشق جمله نویسیم از بقیه متفاوت بود (چون جمله کلیشه ای  کم  می دید  ) در تعجب بود. انشاهام نمی گم عالی بودن، اما نگاهم  کاملا با دوستام متفاوت بود..یادمه فقط من نوشته بودم "اگه ثروت نباشه ، علم به درد نمی خوره"! بعد از  کلی جریانات تلخ و شیرین خانوادگی  از علاقه دوم خود یعنی روانشناسی قبول شدم اما به مانند اساتید ادبیاتم در دبیرستان، اساتید دانشگاهیم(مثل خانم دکتر پویا، آقای دکتر بهادری)که از گروه ادبیات دانشگاه تبریز بودن ،تشویقم کردن که به رشته ادبیات تغییر رشته بدم ، قبول نکردم چون می دونستم در کنار روانشناسی می تونم پیوندم رو باقلم حفظ کنم.  در حال حاضر در  حال کار بر روی پایان نامه کارشناسی ارشدم هستم و ان شا الله در اردیبهشت 1389 مقطع ارشد را به اتمام خواهم رسوند.....  به صورت تخصصی در کارگاه یا کلاسی که ویژه نوشتن باشه شرکت نکرده ام(و ازین بابت متاسفم) اما کلاسای شعر و داستان  استاد رحمانی رو  در دوران دانش آموزیم با علاقه می رفتم.

از پیچیده گویی در داستان نویسی اصلا خوشم نمیاد...هنوزم که هنوزه در پی یافتن معانی نهفته در رمان صد سال تنهایی مارکزم(هرچند  به قول استاد عزیزم خانم صادقی، ادبیات در پی دادن معنی نیست) علاقه شخصی من در مورد ابهام در داستان نویسی اینه که مخاطب داستان رو نتونه حدس بزنه و در جایی که حدس زد آخر داستان باشه و این ابهام در خدمت لطافت و انتقال نرم پیام اصلی داستان و گیرایی اون باشه نه مرموز سازی قلم نویسنده!...  محوریت داستان هام صلح و انسان گرایی و آگاهی می باشد.

به هر حال این سایت در جهت حمایتای معنوی اساتید عزیز خانم لیلا صادقی که ارادت ویژه ای خدمت شون دارم و  خانم دکتر پویا راه اندازی شده است.

امیدوارم همه ما در سایه آگاهی، یاری رسان همیشگی  صلح جهانی و انسان گرایی غیر مکتبی باشیم.

و در آخر هم از مترجمین بخش انگلیسی، خانم ساناز پیروزی از کانادا که زحمت ترجمه داستان ها رو به انگلیسی به عهده داشتند، وازین پس خانم سونا اعیادی این مسئولیت مهم را بر عهده دار خواهندبود، صمیمانه سپاسگزاریم.