دفتر را گشود. محو خط های ریز و درشت و رنگی ای شد که آشنای همیشگیش بودند. تا صدای بچه را شنید، دفتر را پرت کرد و دوان دوان خود را به اتاق بغلی رساند. خانمش داشت به بچه شیر می داد تو حیاط آن یکی بچه اش با گل خودش را کثیف کرده بود. یاد بچگی های خودش افتاداماعشوه گری با زنش را به خاطرات دوران کودکی را مرور کردن ترجیح داد. نگاه محبت آمیز و شهوت انگیزی به زن کرد. زن بچه اش را فراموش کرد از شیر دادن به او منصرف شد. دلش برای مردش سوخت خیلی وقت بود که که آغوش او را تجربه نکرده بود. در حیله ای مادرانه بود تا بچه ها را خواب کند. زن دیگر از بچه ای که تو حیاط بود شاکی نبود و دوست داشت به مردش عشق دهد، محبت کند، آغوش هدیه دهد و بوسه هدیه بگیرد. کیف آرایشش را آورد. مرد خوشحال تر به نظر می رسید انگار برای یک چیز پر هیبت قرار بود آماده شود. بچه خوابش نمی برد پدر و مادر هر دو عصبی به نظر می رسیدند چون کسی مانع خلوت آن ها می شد. می خواست بچه را به اتاق بغلی ببرد، عجله داشت. مرد ادکلن زد. زن آرایشش تمام شد و به یاد دوران جوانی شروع به معاشقه کردند. بچه از بیرون داد زد. مرد نگران شد اما ناراحت از این که زنش را به خاطر گریه ای نه چندان مهم از طرف کودک ترک می کند. زنش را به هر چیز دیگری ترجیح می داد حتی به بچه اش.
. .........................
زن لیست خرید را به مرد داد. از پوشک بچه گرفته تا سبزی خوردن و شیر خشک. زن می خواست به بچه اش شیر خشک دهد، از فرم افتادن سینه هایش می ترسید می خواست آن ها برای همیشه مال شوهرش باشند بچه حق تجاوز به آن ها را نداشت! مرد از بچه اش بیشتر خوشش آمد چون مادری به شیرینی زنش داشت.
.......................................
وارد فروشگاه شد. از خیابان، آرام آرام گذشت تا سالم پیش زنش برگردد.نگران خانه شد. زنگی به خانه زد، از بچه ها و البته از زنش خبر گرفت. برای شب تدارک شام مفصلی دید. تصمیم گرفت امشب همه کارهای خانه را خودش انجام دهد تا نشان داده باشد که چقدر دوستش دارد.
.........................................
دفتر را گشود. شعر جدید نوشت، عکس زیباتری چسباند دیگر رنگ قلب قرمز نبود این بار صورتی بود اما او می خواست آبی باشد. آخر آبی را خیلی دوست داشت چون زنش تو دوران قبل نامزدی زمانی که مرد هنوز نوجوانی بیش نبود تا جسارت به خرج داده از عشق نهفته اش با اون سخن بگوید، همش آبی می پوشید.
دفتر را بست چون زن برایش دسر آورده بود، همراه با بوسه ای شیرین و حتی شیرین تر از خربزه هایی که آورده بود
.................................
دفتر را بست و باز هم در هوای جوانی سیر کرد مرد این بار از صدای بوق ماشین همسایه عصبی شده بود خواست با خشمی سهمگین برود و او را از این که باعث شده زن بیمارش که در بستر افتاده و هر لحظه احتمال قطع شدن تنفس این پیر زن که سال ها عاشقانه به پای این مرد سوخته، اعتراض کند اما دست ها و پاهای مرد لرزید. پیر شده بود اما در کنار زنش بود باز عاشق بود بازهم از رنگ آبی لباس های زنش خوشش می آمد. هنوز عطش عشق داشت. چشمان پیر مرد کم سو شده بود. دفترش را بست، نگاهش را، فکرش و رویاهایش را هم بست و رفت تا شاکی از همسایه باشد. در را که باز کرد همان دختر آبی پوش را دید!
کل دفترش خالی از خاطره هایی شد که هنوز نانوشته در ذهن او پرسه می زدند.پسرک جلوی درب حیاط نشست و دختر آبی پوش را با نگاه شرمگینش بدرقه کرد.







