مرجع داستان کوتاه و شعر

تـلألـو

انقلاب سبز

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF

پیرمرد نگاهی به نقشه انداخت. دو کیلومتر تا شروع جاده اصلی جنگل مانده بود. لندرور مدل پایینش غرغر می کرد. انگار از این که مجبور بود تا کله شقی پیرمرد را تحمل کرده و ابزارهای جنگل نوردی او را در کاپوت خویش را خود جای دهد، به ستوه آمده بود. وارد جاده جنگلی می شود. غرش ماشین بیشتر می شود، جاده باریک تر می شود، درست مثل مردمک چشمان پیرمرد. شیری در لای درختان با لاشه باقی مانده آهویی بازی می کند، آن طرف شکارچی در تلاش نجات یک سنجاب زخمی است، ریشه چند درخت بیرون زده است، از قاچاقچیان چوب خبری نیست، اما صدایی میآید، شاید هم خودشان باشند و یا حتی جنگل بانان. لندرور  به مانند  نوجوان اغفال شده ناراضی ای است که هر جهش سریعش با وقفه ای کوتاه همراه است، ..پیرمرد همه چنان می رود تا به جایی که چهل سال آرزو کرد تا  در جنگلی قدم بگذارد که بتواد درخت منحوس را پیدا کند. نه.چرا منحوس، تقصیر درخت نیست که عمرش به زیر خاک است نه روی آن. از خود ثمری ندارد، در ریشه خلاصه شده است. آن جا به دنیا می اید و آن جا هم از دنیا می میرد.

بدون داشتن میوه ای که در دهان کودکی باشد، مربایی در دهان چوپان شود، کمپوتی در یخچال بیمار مرده ای که در سردخانه در انتظار زیر خاک رفتن باشد، یا بدون این که به این معنا رسیده باشد که شهرداران در بحث بازیافت زباله آن را جزو زباله های تر بدانند یا خشک. او فقط ریشه است بدون این که نام مقدس علف هرز هم به او گذاشته شود. آن علف هرز، آرزویی که خاک ظالم مانع رسیدن به این بزرگ برای این درخت بی نسل بود. یک صفحه از کتابی را پاره کرد، صفحه 45 کتاب بود.از داشبورد ماشین  تنباکویی را بیرون کشید. انگار نمی خواست این صفحه ۴۵ به سرگذشت چهل و چهار صفحات قبل دچار شده و به سیگار تبدیل شوند. برعکس تمام صفحات کتاب، صفحه چهل و پنج آن به طور کامل، نه اسم نویسنده اش قلم خوردگی داشت و نه نام کتاب. چه بی ریشه بود این کتاب، انقلاب سبز، نوشته ی  .... این آخرین کتابش بود که برای سیگار درست کردن استفاده می کرد. !!! رادیوها برای چهلمین سال پیروزی انقلاب را جشن می گرفت و سرود پخش می کرد و شیرینی . و اقلیتی از مردم اخبار می گفتند!! پیرمرد می توانست دقیقا بگوید که چند تا سیگار در عمرش بادکرده که حتی یک عدد هم نه کمتر باشد نه بیشتر. چون او سیگار کشیدنش را از خودش یاد گرفته بود. رفیق نابابی نداشته. ده هزار جلدکتاب که تمام رنگ های روی جلد، تعداد صفحات، حرف ها، تقدیم ها، التهاب های نویسندگانشان یکی بود حتی نام کتاب و نویسندگانش. ده هزار جلد کتاب در کتاب خانه اش، یک سال بعد انقلاب، در دادگاه فقط به درد سیگار درست کردن معرفی شد و نویسنده اش متعهد شده بود همان کار را بکند. او به زور چهار وکیل خبره توانسته بود که کتاب ها را از شر خمیر شدن و بازیافت نجات دهد. و حالا برای سالیان سال کتاب خانه پیرمرد تبدیل شده بود به کارگاه سیگارسازی، هفته ای هم بازرسی می آمد تا مطمئن شود که طبق فرمان قاضی کتاب ها فقط برای سیگار درست کردن، استفاده می شوند. این بازرس در آستانه بازنشستگی، دومین بازرس ویژه این طرح بود که ماه بعد قرار بود بازنشسته شود. اما پیرمرد شیرین ترین دود را به ریه های خود فرو می کرد اما پس دادن دود از ریه ها با خشم و کینه همراه بود و دود از چشمانش بیرون می آمد تا بینی اش، می شد به نام کتاب شک کرد، اگر کتاب انقلاب سبز بود چرا کاغذهایش دود قرمز تولید می کردند؟ جنگل به تاریکی می رفت، پیرمرد برگ دیگری از کتاب را در می آورد و به سیگار تبدیلش می کند او باید درست مثل نقشه پیش می رفت تا به درخت منحوس می رسید. جایی بی درخت در پردرخت ترین و حاصل خیزترین قسمت جنگل که باید می کند تا به ریشه ای می رسد که در چهل سانتی دور و بر خود و زیرش هیچ الیاف گیاهی برای این که نشانی از ارتباط این ریشه با ریشه های درختان دیگر باشد یافت نشود، رنگ ریشه به رنگ سبز بسیار روشن باشد شاید مثل نام کتابی که هر روز دود  سیگار پیرمرد می شود. پیرمرد تنها آمده است انگار از خود هیچ نشانی به خانواده و آشنایان نداده است درست مثل همان روزی که به تنهایی ده هزار جلد کتاب را با همین لندرور و یک برگه دادگاه از چاپخانه به کتاب خانه اش انتقال داد. هوا به تاریکی می زد، رنگ دود سیگار در تاریکی هم پیدا بود، غیر از حشرات، هیچ جنبنده ای از ترس ظاهر خشن پیرمرد،به او نزدیک نمی شد. تا هنگام خواب ،بریدن برگه کتاب به صفحه هفتاد و یک رسیده بود و پیرمرد در آرزوی رسیدن به چیزی که سال ها در انتظارش بود به داخل کیسه خواب خزید و مورچه ای را که در اعتماد کامل و بدون ترس از قیافه عبوس پیرمرد و نادان از کتاب انقلاب و سبز و سیگار سنتی پیرمرد، سر بریده عنکبوت را در چالش تکامل به پیش می راند. پیرمرد تفی به دستانش زد و برای دهمین سال کلنگش را به خاک زد تا درخت را پیدا کند، انگار می خواست قبل از تمام شده آخرین صفحه آخرین کتابش برای تولید سیگار، راز درخت منحوس را برملا کرده و دیگر از کاغذهایی که از این درخت درست می کند، سیگار درست کند. آری این جور دیگر کسی جرئت نمی کرد آن درخت را منحوس بنامد چرا که آن قابل استفاده بود لااقل نشان می داد که پتانسیل ریشه درخت هم عین خود درخت است. پیرمرد کله پوکی بود که می خواست با این کارش لطفی به نویسنده ممنوع القلم کتاب انقلاب که تمام ده هزار جلد کتاب را به او داده بود بکند. کندن و زیر و رو کردن خاک شروع شد. ساعت از ده نگذشته بود که برگ آخر کتاب به اتمام رسید. این ترک سیگار پیرمرد برای همیشه را خبر می داد چرا که او از سال ها پیش در انتظار چنین روزی بود چون کسی  نتوانست آن کتاب ها را خمیر کند و او با زیرکی کتاب ها را از چنگ قانون در آورد تا شاید انقلاب سبز به بار نشیند و همزمان درخت زیر خاکی برای یک بار هم که شده سر از خاک بیرون زده و به رخسار خورشید لبخند زند. ظهر بود، دقیقا” همان ساعتی که سال ها پیش دادگاه رای صادر کرد و روز بعدش دیوید جوان بدون توصیه هیچ رفیق نابابی سیگاری شد. پیرمرد به خاک افتاد دستانش را در خاک فرو نهاد تا ریشه را پیدا کند، زور زد، عرق ریخت دستش به چیزی خورد. خاک مهربان تر شد. کشیش به همراه چهار نفر در گورستان بر روی قبری دعا می خواند: « خدایا. از تو هستیم و به سوی تو باز می گردیم و… خدایا روح برادرمان دیوید  را قرین رحمتت کن و گناهان او را بیامرز و …» در اطراف قبر پیرمرد ریشه های فراوانی در حال بالا آمدن بودند، آره درخت منحوس کشف ناشده نحس بودن خود را باخته بود آن اینک می توانست قلمی باشد در دستان جوانی دیگر برای رهبری فرهنگی یک انقلاب سبز دیگر.

نمايش: 122
نظرات (0)Add Comment

نوشتن نظر
كوچكتر | بزرگتر

busy
آخرین بروزرسانی ( دوشنبه, 13 مهر 1388 ساعت 09:20 )  

نویسندگان


نظرسنجی

نظرتان در مورد این وبسایت چیست؟
 
پشتیبانی توسط فرزین حق نظری farzin.ca

درباره من

سلام... حسن بشیری هستم... میگن در 20 فروردین 1362 به دنیا آمده ام اما شناسنامه ام 17 اسفند 61 رو نشون میده..اما مهم اینه که  الان نفس می کشم و قلم در اختیار دارم...کسی رو ندیدم که بگه منو خوب شناخته باشه..اکثرا میگن "هنوز نشناختمت... " چون وابستگی به شخص و گروه خاصی نداشته و ندارم...سعی می کنم با هر کی که یکی از اسم های دنیوی به روش هس  مهربون باشم... برای شناختم پیشنهاد می کنم دوستام  تو  نوشته هام دنبالم باشن. نوشتن رو از  دوران راهنمایی شروع کرده ام اما از همون کلاس اول، معلمم از این که مشق جمله نویسیم از بقیه متفاوت بود (چون جمله کلیشه ای  کم  می دید  ) در تعجب بود. انشاهام نمی گم عالی بودن، اما نگاهم  کاملا با دوستام متفاوت بود..یادمه فقط من نوشته بودم "اگه ثروت نباشه ، علم به درد نمی خوره"! بعد از  کلی جریانات تلخ و شیرین خانوادگی  از علاقه دوم خود یعنی روانشناسی قبول شدم اما به مانند اساتید ادبیاتم در دبیرستان، اساتید دانشگاهیم(مثل خانم دکتر پویا، آقای دکتر بهادری)که از گروه ادبیات دانشگاه تبریز بودن ،تشویقم کردن که به رشته ادبیات تغییر رشته بدم ، قبول نکردم چون می دونستم در کنار روانشناسی می تونم پیوندم رو باقلم حفظ کنم.  در حال حاضر در  حال کار بر روی پایان نامه کارشناسی ارشدم هستم و ان شا الله در اردیبهشت 1389 مقطع ارشد را به اتمام خواهم رسوند.....  به صورت تخصصی در کارگاه یا کلاسی که ویژه نوشتن باشه شرکت نکرده ام(و ازین بابت متاسفم) اما کلاسای شعر و داستان  استاد رحمانی رو  در دوران دانش آموزیم با علاقه می رفتم.

از پیچیده گویی در داستان نویسی اصلا خوشم نمیاد...هنوزم که هنوزه در پی یافتن معانی نهفته در رمان صد سال تنهایی مارکزم(هرچند  به قول استاد عزیزم خانم صادقی، ادبیات در پی دادن معنی نیست) علاقه شخصی من در مورد ابهام در داستان نویسی اینه که مخاطب داستان رو نتونه حدس بزنه و در جایی که حدس زد آخر داستان باشه و این ابهام در خدمت لطافت و انتقال نرم پیام اصلی داستان و گیرایی اون باشه نه مرموز سازی قلم نویسنده!...  محوریت داستان هام صلح و انسان گرایی و آگاهی می باشد.

به هر حال این سایت در جهت حمایتای معنوی اساتید عزیز خانم لیلا صادقی که ارادت ویژه ای خدمت شون دارم و  خانم دکتر پویا راه اندازی شده است.

امیدوارم همه ما در سایه آگاهی، یاری رسان همیشگی  صلح جهانی و انسان گرایی غیر مکتبی باشیم.

و در آخر هم از مترجم بخش انگلیسی، خانم ساناز پیروزی از کانادا بسیار سپاسگزارم که زحمت ترجمه داستان ها رو به انگلیسی به عهده گرفتند..