پیرمرد نگاهی به نقشه انداخت. دو کیلومتر تا شروع جاده اصلی جنگل مانده بود. لندرور مدل پایینش غرغر می کرد. انگار از این که مجبور بود تا کله شقی پیرمرد را تحمل کرده و ابزارهای جنگل نوردی او را در کاپوت خویش را خود جای دهد، به ستوه آمده بود. وارد جاده جنگلی می شود. غرش ماشین بیشتر می شود، جاده باریک تر می شود، درست مثل مردمک چشمان پیرمرد. شیری در لای درختان با لاشه باقی مانده آهویی بازی می کند، آن طرف شکارچی در تلاش نجات یک سنجاب زخمی است، ریشه چند درخت بیرون زده است، از قاچاقچیان چوب خبری نیست، اما صدایی میآید، شاید هم خودشان باشند و یا حتی جنگل بانان. لندرور به مانند نوجوان اغفال شده ناراضی ای است که هر جهش سریعش با وقفه ای کوتاه همراه است، ..پیرمرد همه چنان می رود تا به جایی که چهل سال آرزو کرد تا در جنگلی قدم بگذارد که بتواد درخت منحوس را پیدا کند. نه.چرا منحوس، تقصیر درخت نیست که عمرش به زیر خاک است نه روی آن. از خود ثمری ندارد، در ریشه خلاصه شده است. آن جا به دنیا می اید و آن جا هم از دنیا می میرد.
بدون داشتن میوه ای که در دهان کودکی باشد، مربایی در دهان چوپان شود، کمپوتی در یخچال بیمار مرده ای که در سردخانه در انتظار زیر خاک رفتن باشد، یا بدون این که به این معنا رسیده باشد که شهرداران در بحث بازیافت زباله آن را جزو زباله های تر بدانند یا خشک. او فقط ریشه است بدون این که نام مقدس علف هرز هم به او گذاشته شود. آن علف هرز، آرزویی که خاک ظالم مانع رسیدن به این بزرگ برای این درخت بی نسل بود. یک صفحه از کتابی را پاره کرد، صفحه 45 کتاب بود.از داشبورد ماشین تنباکویی را بیرون کشید. انگار نمی خواست این صفحه ۴۵ به سرگذشت چهل و چهار صفحات قبل دچار شده و به سیگار تبدیل شوند. برعکس تمام صفحات کتاب، صفحه چهل و پنج آن به طور کامل، نه اسم نویسنده اش قلم خوردگی داشت و نه نام کتاب. چه بی ریشه بود این کتاب، انقلاب سبز، نوشته ی .... این آخرین کتابش بود که برای سیگار درست کردن استفاده می کرد. !!! رادیوها برای چهلمین سال پیروزی انقلاب را جشن می گرفت و سرود پخش می کرد و شیرینی . و اقلیتی از مردم اخبار می گفتند!! پیرمرد می توانست دقیقا بگوید که چند تا سیگار در عمرش بادکرده که حتی یک عدد هم نه کمتر باشد نه بیشتر. چون او سیگار کشیدنش را از خودش یاد گرفته بود. رفیق نابابی نداشته. ده هزار جلدکتاب که تمام رنگ های روی جلد، تعداد صفحات، حرف ها، تقدیم ها، التهاب های نویسندگانشان یکی بود حتی نام کتاب و نویسندگانش. ده هزار جلد کتاب در کتاب خانه اش، یک سال بعد انقلاب، در دادگاه فقط به درد سیگار درست کردن معرفی شد و نویسنده اش متعهد شده بود همان کار را بکند. او به زور چهار وکیل خبره توانسته بود که کتاب ها را از شر خمیر شدن و بازیافت نجات دهد. و حالا برای سالیان سال کتاب خانه پیرمرد تبدیل شده بود به کارگاه سیگارسازی، هفته ای هم بازرسی می آمد تا مطمئن شود که طبق فرمان قاضی کتاب ها فقط برای سیگار درست کردن، استفاده می شوند. این بازرس در آستانه بازنشستگی، دومین بازرس ویژه این طرح بود که ماه بعد قرار بود بازنشسته شود. اما پیرمرد شیرین ترین دود را به ریه های خود فرو می کرد اما پس دادن دود از ریه ها با خشم و کینه همراه بود و دود از چشمانش بیرون می آمد تا بینی اش، می شد به نام کتاب شک کرد، اگر کتاب انقلاب سبز بود چرا کاغذهایش دود قرمز تولید می کردند؟ جنگل به تاریکی می رفت، پیرمرد برگ دیگری از کتاب را در می آورد و به سیگار تبدیلش می کند او باید درست مثل نقشه پیش می رفت تا به درخت منحوس می رسید. جایی بی درخت در پردرخت ترین و حاصل خیزترین قسمت جنگل که باید می کند تا به ریشه ای می رسد که در چهل سانتی دور و بر خود و زیرش هیچ الیاف گیاهی برای این که نشانی از ارتباط این ریشه با ریشه های درختان دیگر باشد یافت نشود، رنگ ریشه به رنگ سبز بسیار روشن باشد شاید مثل نام کتابی که هر روز دود سیگار پیرمرد می شود. پیرمرد تنها آمده است انگار از خود هیچ نشانی به خانواده و آشنایان نداده است درست مثل همان روزی که به تنهایی ده هزار جلد کتاب را با همین لندرور و یک برگه دادگاه از چاپخانه به کتاب خانه اش انتقال داد. هوا به تاریکی می زد، رنگ دود سیگار در تاریکی هم پیدا بود، غیر از حشرات، هیچ جنبنده ای از ترس ظاهر خشن پیرمرد،به او نزدیک نمی شد. تا هنگام خواب ،بریدن برگه کتاب به صفحه هفتاد و یک رسیده بود و پیرمرد در آرزوی رسیدن به چیزی که سال ها در انتظارش بود به داخل کیسه خواب خزید و مورچه ای را که در اعتماد کامل و بدون ترس از قیافه عبوس پیرمرد و نادان از کتاب انقلاب و سبز و سیگار سنتی پیرمرد، سر بریده عنکبوت را در چالش تکامل به پیش می راند. پیرمرد تفی به دستانش زد و برای دهمین سال کلنگش را به خاک زد تا درخت را پیدا کند، انگار می خواست قبل از تمام شده آخرین صفحه آخرین کتابش برای تولید سیگار، راز درخت منحوس را برملا کرده و دیگر از کاغذهایی که از این درخت درست می کند، سیگار درست کند. آری این جور دیگر کسی جرئت نمی کرد آن درخت را منحوس بنامد چرا که آن قابل استفاده بود لااقل نشان می داد که پتانسیل ریشه درخت هم عین خود درخت است. پیرمرد کله پوکی بود که می خواست با این کارش لطفی به نویسنده ممنوع القلم کتاب انقلاب که تمام ده هزار جلد کتاب را به او داده بود بکند. کندن و زیر و رو کردن خاک شروع شد. ساعت از ده نگذشته بود که برگ آخر کتاب به اتمام رسید. این ترک سیگار پیرمرد برای همیشه را خبر می داد چرا که او از سال ها پیش در انتظار چنین روزی بود چون کسی نتوانست آن کتاب ها را خمیر کند و او با زیرکی کتاب ها را از چنگ قانون در آورد تا شاید انقلاب سبز به بار نشیند و همزمان درخت زیر خاکی برای یک بار هم که شده سر از خاک بیرون زده و به رخسار خورشید لبخند زند. ظهر بود، دقیقا” همان ساعتی که سال ها پیش دادگاه رای صادر کرد و روز بعدش دیوید جوان بدون توصیه هیچ رفیق نابابی سیگاری شد. پیرمرد به خاک افتاد دستانش را در خاک فرو نهاد تا ریشه را پیدا کند، زور زد، عرق ریخت دستش به چیزی خورد. خاک مهربان تر شد. کشیش به همراه چهار نفر در گورستان بر روی قبری دعا می خواند: « خدایا. از تو هستیم و به سوی تو باز می گردیم و… خدایا روح برادرمان دیوید را قرین رحمتت کن و گناهان او را بیامرز و …» در اطراف قبر پیرمرد ریشه های فراوانی در حال بالا آمدن بودند، آره درخت منحوس کشف ناشده نحس بودن خود را باخته بود آن اینک می توانست قلمی باشد در دستان جوانی دیگر برای رهبری فرهنگی یک انقلاب سبز دیگر.







