باید می رفت..چاره ای نداشت.... از همین حوالی بود... به صداقت خودش شک نداشت.... اما طاقت رفتنش هم نبود. سال های سال در این منطقه با آشنا و دوست نشست و برخواست داشت و بازی و دور هم نشینی. شب هایی که با اعتماد به نفس خاص خودش همه رو به خوابی آسوده می برد.. اما الان وقت رفتنش بود و همش تقصیر این چیزایی بود که تا به حال ندیده بود.دیگر حتی به پشت بام شان هم نمی توانست برود چون دیگر پشت بامی نبود.. باید می رفت دیگر فریاد زدن هم یادش رفته بود دیگر دوستی هم نداشت که با هم به صحرا بروند و با هم گله ها را بچرانند... باید می رفت چاره نداشت....
او رفت ..دیگر پیدایش نبود...چند روز بعد تابلوی "شهرک صنعتی" را به کنار خیابان نصب کردند... و مهندسی بیسیم زد که لاشه یک سگ در نزدیک کارخانه اش است ..کمک خواست تا مامورین شهرداری بیایندو جمعش کنند... آری او مرده بود چون دیگر روستایی نبود .







