این وبسایت متعلق به نویسندگان آماتور و گمنام هست.

اگر شما نویسنده و یا شاعر (حرفه ای و یا آماتور هستید) می توانید در این سایت عضو شده و آثار خود را منتشر کنید. عضویت

PostHeaderIcon او باید می رفت

( 1 نفر امتیاز داده است )

باید می رفت..چاره ای نداشت.... از همین حوالی بود... به صداقت خودش شک نداشت.... اما طاقت رفتنش هم نبود. سال های سال در این منطقه با آشنا و دوست نشست و برخواست داشت و بازی و دور هم نشینی. شب هایی که با اعتماد به نفس خاص خودش همه رو به خوابی آسوده می برد.. اما الان وقت رفتنش بود و همش تقصیر این چیزایی بود که  تا به حال ندیده بود.دیگر حتی به پشت بام شان هم نمی توانست برود چون دیگر پشت بامی نبود.. باید می رفت دیگر فریاد زدن هم یادش رفته بود دیگر دوستی هم نداشت که با هم به صحرا بروند و با هم گله ها را بچرانند... باید می رفت چاره نداشت....

 

او رفت ..دیگر پیدایش نبود...چند روز بعد تابلوی "شهرک صنعتی" را به کنار خیابان نصب کردند... و مهندسی بیسیم زد که لاشه یک سگ در نزدیک کارخانه اش است ..کمک خواست تا مامورین شهرداری بیایندو جمعش کنند... آری او مرده بود چون دیگر روستایی نبود .

 

He must had left
He must had left …he didn’t have any alternative…he was from this zone…he was quite sure about his trustfulness .but he could not stand to leave there too. For many years, he has had deep relationship with his relatives and friends, chatting and playing. Many nights, he had made people to sleep calmly with his special self confident….But now; it was not a good time to leave. And all was because of those things that he had not ever seen before. Even he could not climb to their roof, because there was not a roof any more! He must had left. Even he could not recall how to shout any more! He did not have any friend to go to meadow with, to take the cattle to graze. He must had left. He did not have any alternative.
He left…
Some days later, the sign of industrial zone was installed by the side of the street and an engineer called to city council, reporting that a crop of a dog was close to his factory. He asked city-sweepers to come and take it away.
Yes, the dog was dead, because there was not any village any more.

 

translated by: Sona Ayadi

نظرات (0)Add comments

نوشتن نظر
كوچكتر | بزرگتر

busy

آخرین بروزرسانی (یکشنبه, 26 اردیبهشت 1389 ساعت 12:50)

 
نظرسنجی
نظرتان در مورد این وبسایت چیست؟
 
آمار
درباره من

سلام... حسن بشیری هستم... میگن در 20 فروردین 1362 به دنیا آمده ام اما شناسنامه ام 17 اسفند 61 رو نشون میده..اما مهم اینه که  الان نفس می کشم و قلم در اختیار دارم...کسی رو ندیدم که بگه منو خوب شناخته باشه..اکثرا میگن "هنوز نشناختمت... " چون وابستگی به شخص و گروه خاصی نداشته و ندارم...سعی می کنم با هر کی که یکی از اسم های دنیوی به روش هس  مهربون باشم... برای شناختم پیشنهاد می کنم دوستام  تو  نوشته هام دنبالم باشن. نوشتن رو از  دوران راهنمایی شروع کرده ام اما از همون کلاس اول، معلمم از این که مشق جمله نویسیم از بقیه متفاوت بود (چون جمله کلیشه ای  کم  می دید  ) در تعجب بود. انشاهام نمی گم عالی بودن، اما نگاهم  کاملا با دوستام متفاوت بود..یادمه فقط من نوشته بودم "اگه ثروت نباشه ، علم به درد نمی خوره"! بعد از  کلی جریانات تلخ و شیرین خانوادگی  از علاقه دوم خود یعنی روانشناسی قبول شدم اما به مانند اساتید ادبیاتم در دبیرستان، اساتید دانشگاهیم(مثل خانم دکتر پویا، آقای دکتر بهادری)که از گروه ادبیات دانشگاه تبریز بودن ،تشویقم کردن که به رشته ادبیات تغییر رشته بدم ، قبول نکردم چون می دونستم در کنار روانشناسی می تونم پیوندم رو باقلم حفظ کنم.  در حال حاضر در  حال کار بر روی پایان نامه کارشناسی ارشدم هستم و ان شا الله در اردیبهشت 1389 مقطع ارشد را به اتمام خواهم رسوند.....  به صورت تخصصی در کارگاه یا کلاسی که ویژه نوشتن باشه شرکت نکرده ام(و ازین بابت متاسفم) اما کلاسای شعر و داستان  استاد رحمانی رو  در دوران دانش آموزیم با علاقه می رفتم.

از پیچیده گویی در داستان نویسی اصلا خوشم نمیاد...هنوزم که هنوزه در پی یافتن معانی نهفته در رمان صد سال تنهایی مارکزم(هرچند  به قول استاد عزیزم خانم صادقی، ادبیات در پی دادن معنی نیست) علاقه شخصی من در مورد ابهام در داستان نویسی اینه که مخاطب داستان رو نتونه حدس بزنه و در جایی که حدس زد آخر داستان باشه و این ابهام در خدمت لطافت و انتقال نرم پیام اصلی داستان و گیرایی اون باشه نه مرموز سازی قلم نویسنده!...  محوریت داستان هام صلح و انسان گرایی و آگاهی می باشد.

به هر حال این سایت در جهت حمایتای معنوی اساتید عزیز خانم لیلا صادقی که ارادت ویژه ای خدمت شون دارم و  خانم دکتر پویا راه اندازی شده است.

امیدوارم همه ما در سایه آگاهی، یاری رسان همیشگی  صلح جهانی و انسان گرایی غیر مکتبی باشیم.

و در آخر هم از مترجمین بخش انگلیسی، خانم ساناز پیروزی از کانادا که زحمت ترجمه داستان ها رو به انگلیسی به عهده داشتند، وازین پس خانم سونا اعیادی این مسئولیت مهم را بر عهده دار خواهندبود، صمیمانه سپاسگزاریم.