صف شلوغ نبود. سردی هوا می بارید.پیرمرد به راحتی وارد شد و شروع کرد.
- راننده اول: دو کیلومتری رو بدون بنزین ماشین رو هل دادم.. میگم یه روزی آب هم اینجور میشه ها!.
راننده دوم: چی شود اون روز!.
پیر مرد نگاهش را از شمارشگر جایگاه برداشت.. حالا دنبال آب شرب می گشت!.







