یک دستش به جیب بود و با دیگری چیزی را جلوتر از خود چپ- راست می کرد. شروع به شمارش کرد: یک، دو، سه، چهار …. شش صد و نود و هشت، شش صد و نود و نه، هفتصد … بغض طوفانی گلویش را گرفت. از شمارش کردن ایستاد. انگار این تکه از خیابان برایش حکم یا عبور یا مرگ را داشت . چرا نمی توانست بشمارد. مگه همیشه با گفتن هفصد و پانزده به ایستگاه اتوبوس نمی رسید؟ مغزش مثل ملات های ساختمانی که در جوانی برای اولین بار به بنایی پرداخت، سفت و سخت شده بود. چرا نمی توانست تا هفتصد و پانزده بشمارد؟ آخه او که بیست سال تا هفتصد و پانزده شمرده بود؟ دلش برای پانزده تنگ شده که مظلومانه با هفت صد خداحافظی می کند و فرصت رسیدن را ندارد. این بار هم بدون آن که به هفت صد و پانزده رسیده باشد، سوار اتوبوس شد. دوباره شروع به شمارش کرد: ایستگاه اول، دوم …. هشتم.
- آقا ببخشید من پیاده می شم.
- بفرما مشدی به سلامت.
صدای عجیب و غریب کلافه اش کرد.
- آقا! خانم! ببخشید اینجا کجاست؟!
صدایی نشنید، جلوتر رفت…
- یکی نیست به من بگه این جا کجاست؟!
- چیزی شده برادر؟
- سلام. می شه بگید این جا کجاست؟!
- این جا؟! این جا خب خیابون جمهوری اسلامی، جنب پارک تربیت.
- مطمئنین؟!
- خب بله که مطمئنم!
- مگه اتوبوس های شرکت واحد ایستگاهاش عوض شده؟
- بله چند روزی می شه. می خواین کجا برین؟
- وای، الان چه کار کنم؟ الان که می خوام برم بانک، بانک تجارت، شعبه دارایی، بعدش می خوام برم سرباز شهید.
- می خواین کمک تون کنم؟!
- اگه زحمت نباشه یه تاکسی بگیرین منو برسونه دارایی.
دیگر از شمردن خسته شده بود، انگار کل اعداد یک باره از او مهاجرت کرده بودند و تنها عدد ذهن او صفری گنده بود و شاید هم کدو تنبل خیالی بود!!
- آقا؟ خانم؟ برادر، بانک تجارت کدوم وره؟
- حاجی ۱۵ قدم برید جلو می رسین پله برقی، اون ور بپرسین راهنمایی می کنن…
خیلی خوشحال شد، انگار زندگی را از نو زندگی می کرد، اعداد آمده بودند. اما پل برقی چیه؟ آهان فهمیدم منظورش پل هواییه. اعظم می گفت خیلی خوب کار نمی کنن. همیشه یک طرفش خرابه … حالا بذار برم!
- یک، دو، سه،….، پانزده
به پل نزدیک شدید، پیر مردی دستش را گرفت و دو نفری خیلی راحت بالا رفتند، بالا رفتن پله های برقی پل او را یا روزی انداخت از جرثقیل پایین افتاد و دنیای او را مملو از اعداد کردند. اعظم، همسر وفادارش راست گفته بود، این طرف پله برقی را باید پایین می آمدی بدون این که برقی باشد، از صدای کفش های تاک توک دار عابرین چندشش آمد. پیرمرد او را همچنان راهنمایی می کرد…
- راستی عمو وقتی برق ندارن، چند پله باید پایین بیایی تا برسی پیاده رو. به نظرم ۱۵ تا ۲۰ تایی می شن؟
- آره پسرم اگه دقیقشو می خوای، بشمارم؟
- نه زحمت می شه، بعدا خودم می شمرم، راستی گفتین می رین بانک تجارت؟
- بله چطور مگه؟ تو هم می خوای بری اون جا؟
- بله پدر جون اگه زحمت نشه؟
به پیاده رو که رسیدند شروع به شمارش کرد:
- یک، دو ،…، پانزده
پیرمرد به طرف خودپرداز رفت و او را راهنمایی کرد تا داخل شود. دستش را دراز کرد تا در را باز کند آخر پیرمرد گفته بود ده، پانرده قدمی برود به در می رسد! تا دستش را برای فشار دادن در آماده کرد افتاد زمین، با یک دست ، محکم جیبش را گرفت تا پول هایش نریزند و با آن دیگری دنبال عصایش می گشت. پیرمرد به کمکش آمد و او را به داخل برد. به میز رئیس رسیدند.
پیر مرد خداحافظی کرد و رفت…
- سلام آقای رئیس، اینجایین …
- بله، خیلی خوش اومدین، بفرمایین.
- ممنون، می خوام سه میلیون بذارم حساب و ماهیانه سودشو بگیرم، ممکنه؟
- در خدمتیم. چرا که نه!، منت تو نو هم می کشیم اما باید شش ماه دیگه پولتون تو حساب باشه تا بعد، ماهیانه بهتون تعلق بگیره.
- می دونم مشکلی نیست.
- یه مشکل دیگه هم این که با عرض پوزش باید یکی از افراد خونواده،همراه تون باشه، شرمنده، این بخشنامه است. نمی تونم ازش سرپیچی کنم. همراهتون کسی نیومده؟
انگار پتکی به کلش زده شد…
- یعنی چی آقای رئیس، مگه من بچه ام، چهل و پنج سالمه؟!
- شرمنده ام قربان! این جزء مقرراته.
- کدوم مقررات میگه یه کسی مث نمی تونه به بانک پول واریز کنه، کی گفته ارزش ماها رو تا یه بچه پنج ساله پایین بیارن؟،مگه ما حق زندگی نداریم؟ و …
همه مشتریان بانک کشتی توجه شان به دریای خشم آن مرد ،لنگر انداخته بود . یکی افسوس می خورد، یکی نمی دانست عرقش را پاک می کند یا می گرید؟ و آن دیگری در دفاع از رئیس بانک بود. کسی از عمق اهانتی که به او شده بود خبردار نشد، خیره شدنش به دور و بر هم کمکی به حالش نکرد. اما انگار دوباره از جرثقیل بلند به زمین افتاده بود، برای لحظاتی در مبل روبروی رئیس ساکت نشست. می دانست که اگر سه میلیون را واریز نکند به مشکل بزرگی به نام بی پولی برخورد خواهد کرد… از رئیس خواست که نزدیک ترین کیوسک تلفن را آدرس دهد.
اون طرف یکی از کارمندان بانک گرم گفتگوی تلفنی بود. از عرقی که کرده بود و از نحوه سخن گفتنش معلوم بود که تلفن مربوط به کار نبود.
- سلام، مهسا جون، زنگ زدم بگم بعد از ظهر حاضر شو بریم بازار.
- جمشید خونه ام، زنگ بزن خونه، موبایل پولش زیاد میشه.
- نه عزیزم از بانک می زنم. مشکلی نیست!
رئیس رو به کارمند کرد و گفتک
- جمشید جان خط رو آزاد کن، آقا یه زنگی به خونه شون بزنن تا کسی بیاد کمک.
مرد از مبل کنده شد، درست مثل امیدش از افتتاح حساب.
- نه جناب رئیس، من نمی توانم از تلفن بیت المال، کار شخصی انجام بدهم، آدرس بگید، ممنون می شم!
جمشید دلش آب شد، با خودش زمزمه کرد:
“منظورش که من نبودم، من آرام حرف می زدم. من کارمندم، می توانم هر وقت بخواهم و به هر جایی زنگ بزنم.”
رئیس که از قاطعیت مرد خوشش آمده بود، آدرس داد..
- ده، پانزده قدم از بانک بری جلو، می رسی به دکه ی تلفن.
- مرد شروع به شمارش کرد اما در دل از خیلی ها شاکی بود، از اوستاش که او را بیمه نکرده بود تا رئیس شرکت واحد اتوبوس رانی تا مسئول پله برقی و شهرداری و قانون نویسان بانک!! یک بار دیگر زمین خورد این بار زخمه کهنه اش دوباره خونریزی کرد.جمیت اطرافش را نمی شناخت.شانس آورده بود که پسر همسایه در میان جمع بود تا او را به خانه رساند. در راه خانه بدون این که متوجه ریختن خونش به صندلی عقب پسر همسایه باشد،به آهنگ مخصوص روز پدر گوش می کرد با خود گفت:
“راستی منی که نتونستم یه حساب بانکی باز کنم،پدر به حساب میام؟حالا با چه رویی به خونه برم؟”
مرد از بهترین کادوی روز پدرش بی خبر بود.خانواده اش برایش یک عصای سفید تاشو زیبا خریده بودند.اما چه فایده که آن عصا، نه می توانست برایش حساب باز کند و نه او را با الفبا و آدرس های عددی آشتی دهد ونه تکه های شکسته عزت نفس او را بچسباند!







