این وبسایت متعلق به نویسندگان آماتور و گمنام هست.

اگر شما نویسنده و یا شاعر (حرفه ای و یا آماتور هستید) می توانید در این سایت عضو شده و آثار خود را منتشر کنید. عضویت

PostHeaderIcon فاحشه

( 10 نفر امتیاز داده اند )
میانگین امتیار کاربران: / 10
ضعیفعالی 
می رفت تا دیگر فاحشه خطاب نشود. به کجا؟ شاید  جایی که آدم ها را با زبان مورد خطاب قرار دهند  نه با نگاه. راننده و مسافران نگاه بی سپر  او را از هجوم نگاهشان  در امان نمی گذاشتند. کنارش زنی بود که  فقط چشمانش مشخص بود. دستانش  زیر چادر  تسبیحی را مدام می گرداند  لبا هایش دایم در...

ادامه مطلب...

 

PostHeaderIcon اغفال

( 2 نفر امتیاز داده اند )
میانگین امتیار کاربران: / 2
ضعیفعالی 
دخترک یک پانصد تومانی را به صندوق صدقه انداخت. سوار تاکسی شد. لبخند رضایت بر لب داشت که نصف دارایی اش!!  را به نیازمندان کمک کرده است..راننده از آینه نگاه می کند. و بر هرزه بودن او مطمئن شده !! و در فکر اغفالش است

The little girl puts her 500toman in the box to help poor people. She gets on the taxi. Having a smile of satisfaction...

ادامه مطلب...

 

PostHeaderIcon blackboard

( 3 نفر امتیاز داده اند )
میانگین امتیار کاربران: / 3
ضعیفعالی 
 

 

این داستان خواهر خوبمان خانم اعیادی از اردبیل هست که خدمتون تقدیم می شود:

Blackboard

-Stand up

-Sit down

 

It was the first day of my entrance to this class and this school. The class was too busy. As if I entered to the class, they calmed down. But yet, some of students were playing at the end of the class. After my introduction, I explained that the reason of my two months delay for participation in class was because...

ادامه مطلب...

 

PostHeaderIcon جیب بر

( 3 نفر امتیاز داده اند )
میانگین امتیار کاربران: / 3
ضعیفعالی 

فردا راهپیمایی است. جیب بر بدهی هایش را صاف خواهد کرد!

 

Pickpocket
A demonstration would be held tomorrow. The pickpocket will pay back his debts.

 

PostHeaderIcon کت

( 0 نفر امتیاز داده اند )
از گرسنگی می لرزید. کتش را برداشت و راهی شد. کسی برای کت کهنه پولی نداد. کت را محکم بسته بندی کرد.مشغول دفن کردنش شد در حالی با خود زمزمه می کرد:

"ای لباسی که نتوانستی مرا از گرسنگی نجات دهی برو سال ها در زیر خاک آسوده باش، شاید در آینده در نقش گنج به دست فقیری بیفتی!"

 

The coat
He was...

ادامه مطلب...

 
نظرسنجی
داستان ها این سایت(نوشته شده توسط حسن بشیری) چه حسی در شما به وجود می آورند؟
 
آمار
درباره من

سلام... حسن بشیری هستم... میگن در 20 فروردین 1362 به دنیا آمده ام اما شناسنامه ام 17 اسفند 61 رو نشون میده..اما مهم اینه که  الان نفس می کشم و قلم در اختیار دارم...کسی رو ندیدم که بگه منو خوب شناخته باشه..اکثرا میگن "هنوز نشناختمت... " چون وابستگی به شخص و گروه خاصی نداشته و ندارم...سعی می کنم با هر کی که یکی از اسم های دنیوی به روش هس  مهربون باشم... برای شناختم پیشنهاد می کنم دوستام  تو  نوشته هام دنبالم باشن. نوشتن رو از  دوران راهنمایی شروع کرده ام اما از همون کلاس اول، معلمم از این که مشق جمله نویسیم از بقیه متفاوت بود (چون جمله کلیشه ای  کم  می دید  ) در تعجب بود. انشاهام نمی گم عالی بودن، اما نگاهم  کاملا با دوستام متفاوت بود..یادمه فقط من نوشته بودم "اگه ثروت نباشه ، علم به درد نمی خوره"! بعد از  کلی جریانات تلخ و شیرین خانوادگی  از علاقه دوم خود یعنی روانشناسی قبول شدم اما به مانند اساتید ادبیاتم در دبیرستان، اساتید دانشگاهیم(مثل خانم دکتر پویا، آقای دکتر بهادری)که از گروه ادبیات دانشگاه تبریز بودن ،تشویقم کردن که به رشته ادبیات تغییر رشته بدم ، قبول نکردم چون می دونستم در کنار روانشناسی می تونم پیوندم رو باقلم حفظ کنم.  در حال حاضر در  حال کار بر روی پایان نامه کارشناسی ارشدم هستم و ان شا الله در مهر 1389 مقطع ارشد را به اتمام خواهم رسوند.....  به صورت تخصصی در کارگاه یا کلاسی که ویژه نوشتن باشه شرکت نکرده ام(و ازین بابت متاسفم) اما کلاسای شعر و داستان  استاد رحمانی رو  در دوران دانش آموزیم با علاقه می رفتم.

از پیچیده گویی در داستان نویسی اصلا خوشم نمیاد...هنوزم که هنوزه در پی یافتن معانی نهفته در رمان صد سال تنهایی مارکزم(هرچند  به قول استاد عزیزم خانم صادقی، ادبیات در پی دادن معنی نیست) علاقه شخصی من در مورد ابهام در داستان نویسی اینه که مخاطب داستان رو نتونه حدس بزنه و در جایی که حدس زد آخر داستان باشه و این ابهام در خدمت لطافت و انتقال نرم پیام اصلی داستان و گیرایی اون باشه نه مرموز سازی قلم نویسنده!...  محوریت داستان هام صلح و انسان گرایی و آگاهی می باشد.

به هر حال این سایت در جهت حمایتای معنوی اساتید عزیز خانم لیلا صادقی که ارادت ویژه ای خدمت شون دارم و  خانم دکتر پویا راه اندازی شده است.

امیدوارم همه ما در سایه آگاهی، یاری رسان همیشگی  صلح جهانی و انسان گرایی غیر مکتبی باشیم.

و در آخر هم از مترجمین بخش انگلیسی، خانم ساناز پیروزی از کانادا که زحمت ترجمه داستان ها رو به انگلیسی به عهده داشتند، وازین پس خانم سونا اعیادی این مسئولیت مهم را عهده دار خواهندبود، صمیمانه سپاسگزاریم.