این وبسایت متعلق به نویسندگان آماتور و گمنام هست.

اگر شما نویسنده و یا شاعر (حرفه ای و یا آماتور هستید) می توانید در این سایت عضو شده و آثار خود را منتشر کنید. عضویت

PostHeaderIcon بیست و یکمین نون خامه ای

( 2 نفر امتیاز داده اند )
میانگین امتیار کاربران: / 2
ضعیفعالی 
ماجرا برمی گردد به چهل سال پیش.دورانی که من و خواهرم لیلا ،دو دختر بچه ی کنجکاو و ماجراجو بودیم.لیلا چهارسال از من بزرگتر بود و به همین دلیل همیشه باید من تابع اوامر اون می بودم.ما باهم نسبت به خواهر و برادرای دیگه مون باهم بیشتر جور بودیم.اما اغلب اوقات رقابت های کودکانه ی ما...

ادامه مطلب...

 

PostHeaderIcon بیا

( 2 نفر امتیاز داده اند )
میانگین امتیار کاربران: / 2
ضعیفعالی 
"بیا"

بیا ای رهگذر با من سفر کن.

بیا چشمان خشکم را تو تر کن.

بیا قلب صبورم را نه رنجان.

من و تو سرشار از عشق خدائیم،

بیا از تاریکی جاده نترسیم.

من و تو گرم عشق بی انتهائیم ،

بیا از سردی این شب نلرزیم.

بیا جاده چشم انتظار است.

بیا باد در پی ما در تمام شهر گشته است.

بیا باران تمام...

ادامه مطلب...

 

PostHeaderIcon روزه دار

( 6 نفر امتیاز داده اند )
میانگین امتیار کاربران: / 6
ضعیفعالی 
دختر کوچولو که اولین بارش بود روزه می گرفت، می دانست عمویش روزه نمی گیرد. دختر هر چی خوردنی داشت برای عمویش می آورد تا خوردن عمو را تماشا کند..برای او آب می آورد. دختر خودش و حتی شکم گرسنه اش را در دهان عمو می دید.

 The fasting

It was the first experience of fasting for the little girl, who knew
her uncle didn’t fast. She...

ادامه مطلب...

 

PostHeaderIcon نادان وظیفه شناس

( 7 نفر امتیاز داده اند )
میانگین امتیار کاربران: / 7
ضعیفعالی 

رفتگر شهرداری را دیدم که در زیر باران تند داشت چمن ها را آبیاری می کرد.

مانده بودم که بر حماقتش بخندم یا به احترام وظیفه شناسیش دقایقی توقف کنم.

The dutiful fool
I saw the city council’s sweeper that was watering the grasses, while
there was a heavy rain.
I was puzzled to laugh at his silliness or to have a pause for some
minutes in respect of his sense of duty.

ادامه مطلب...

 

PostHeaderIcon مترسک

( 8 نفر امتیاز داده اند )
میانگین امتیار کاربران: / 8
ضعیفعالی 
گندم ها درو شدند، کشاورز رفت، محصول فروخته شد. مترسک تنها ماند. مترسک زمین افتاد . از کلاغ ها شرمگین بود که این گونه از او قدردانی شد. حالا کلاغ ها  بر چشمان مترسک خیره اند.

The scarecrow


The fields were reaped, the farmer left. The product was sold. The scarecrow was alone. The scarecrow fell on the ground. It was ashamed of the crows because it was...

ادامه مطلب...

 
نظرسنجی
داستان ها این سایت(نوشته شده توسط حسن بشیری) چه حسی در شما به وجود می آورند؟
 
آمار
درباره من

سلام... حسن بشیری هستم... میگن در 20 فروردین 1362 به دنیا آمده ام اما شناسنامه ام 17 اسفند 61 رو نشون میده..اما مهم اینه که  الان نفس می کشم و قلم در اختیار دارم...کسی رو ندیدم که بگه منو خوب شناخته باشه..اکثرا میگن "هنوز نشناختمت... " چون وابستگی به شخص و گروه خاصی نداشته و ندارم...سعی می کنم با هر کی که یکی از اسم های دنیوی به روش هس  مهربون باشم... برای شناختم پیشنهاد می کنم دوستام  تو  نوشته هام دنبالم باشن. نوشتن رو از  دوران راهنمایی شروع کرده ام اما از همون کلاس اول، معلمم از این که مشق جمله نویسیم از بقیه متفاوت بود (چون جمله کلیشه ای  کم  می دید  ) در تعجب بود. انشاهام نمی گم عالی بودن، اما نگاهم  کاملا با دوستام متفاوت بود..یادمه فقط من نوشته بودم "اگه ثروت نباشه ، علم به درد نمی خوره"! بعد از  کلی جریانات تلخ و شیرین خانوادگی  از علاقه دوم خود یعنی روانشناسی قبول شدم اما به مانند اساتید ادبیاتم در دبیرستان، اساتید دانشگاهیم(مثل خانم دکتر پویا، آقای دکتر بهادری)که از گروه ادبیات دانشگاه تبریز بودن ،تشویقم کردن که به رشته ادبیات تغییر رشته بدم ، قبول نکردم چون می دونستم در کنار روانشناسی می تونم پیوندم رو باقلم حفظ کنم.  در حال حاضر در  حال کار بر روی پایان نامه کارشناسی ارشدم هستم و ان شا الله در مهر 1389 مقطع ارشد را به اتمام خواهم رسوند.....  به صورت تخصصی در کارگاه یا کلاسی که ویژه نوشتن باشه شرکت نکرده ام(و ازین بابت متاسفم) اما کلاسای شعر و داستان  استاد رحمانی رو  در دوران دانش آموزیم با علاقه می رفتم.

از پیچیده گویی در داستان نویسی اصلا خوشم نمیاد...هنوزم که هنوزه در پی یافتن معانی نهفته در رمان صد سال تنهایی مارکزم(هرچند  به قول استاد عزیزم خانم صادقی، ادبیات در پی دادن معنی نیست) علاقه شخصی من در مورد ابهام در داستان نویسی اینه که مخاطب داستان رو نتونه حدس بزنه و در جایی که حدس زد آخر داستان باشه و این ابهام در خدمت لطافت و انتقال نرم پیام اصلی داستان و گیرایی اون باشه نه مرموز سازی قلم نویسنده!...  محوریت داستان هام صلح و انسان گرایی و آگاهی می باشد.

به هر حال این سایت در جهت حمایتای معنوی اساتید عزیز خانم لیلا صادقی که ارادت ویژه ای خدمت شون دارم و  خانم دکتر پویا راه اندازی شده است.

امیدوارم همه ما در سایه آگاهی، یاری رسان همیشگی  صلح جهانی و انسان گرایی غیر مکتبی باشیم.

و در آخر هم از مترجمین بخش انگلیسی، خانم ساناز پیروزی از کانادا که زحمت ترجمه داستان ها رو به انگلیسی به عهده داشتند، وازین پس خانم سونا اعیادی این مسئولیت مهم را عهده دار خواهندبود، صمیمانه سپاسگزاریم.