این وبسایت متعلق به نویسندگان آماتور و گمنام هست.

اگر شما نویسنده و یا شاعر (حرفه ای و یا آماتور هستید) می توانید در این سایت عضو شده و آثار خود را منتشر کنید. عضویت

PostHeaderIcon 21 ساعت

( 4 نفر امتیاز داده اند )
میانگین امتیار کاربران: / 4
ضعیفعالی 

خسته بودم ولي بايد مي رفتم خوابگاه جزوه هامو بر مي داشتم.در اتاق باز بود ولي هيچكس تو اتاق نبود. چند بار سميرا رو صدا زدم. جواب نداد. رفتم جزوه هامو برداشتم. داشتم مي رفتم كه چشمم افتاد به گوشي سميرا. رو تختش بود. فكر كردم چقدر اين دختر بي فكر و بي احتياطه! فكر نمي كنه اينجا خوابگاهه! شايد گوشيشو ببرن!

داشتم مي رفتم. مردد شدم. برگشتم، گوشي رو برداشتم و گذاشتم تو كيفم.

.

عرق كرده بودم. دستام داشت مي لرزيد. رنگم پريده بود. احساس مي كردم فشارم افتاده. دم در سرپرست رو ديدم. لبخند زد و سلام كرد. تندي جوابشو دادم و رد شدم. سنگيني نگاهشو حس مي كردم. احساس مي كردم داره با نگاهش ميگه: تو دزدي! تو دزدي!

.

سوار سرويس شدم. بچه ها سرويسو گذاشته بودن رو سرشون. انگار همه داشتن راجع به من حرف مي زدن. انگار همه داشتن داد مي زدن: تو دزدي! تو دزدي!

احساس مي كردم گوشيه اينقدر سنگينه كه دارم از پا مي افتم! نمي تونستم راه برم. كيفم هزار كيلو شده بود.

.

از در دانشگاه زدم بيرون. به اولين موبايل فروشي كه رسيدم رفتم تو. گوشي رو در آوردم، سيم كارتشو در آوردم و گذاشتم رو ميز.

-سلام آقا. مي خوام اين گوشي رو بفروشم. مي خريد؟

پسره گوشي رو بر انداز كرد و گفت:

-چرا مي خوايد بفروشيدش؟ گوشي خوبيه ها! گرون هم هست!

-مي دونم. پولشو لازم دارم مي خوام يه گوشي ارزونتر بخرم.

-جعبه و دفترچه اش كجاست؟ شارژر و هندزفريش؟

-همرام نيست. خونه است. من اينجا دانشجوام.

- شرمنده! من گوشي بدون جعبه و دفتر چه نمي تونم بخرم ازتون.

انگار داشت مي گفت اين گوشي دزديه. تو دزدي! تو دزدي!

گوشي رو برداشتم و اومدم بيرون. تقريبأ تمام موبايل فروشي هاي اون حوالي رو سر زدم و هيچي. انگار همه مي دونستن گوشي دزديه! به هيچي فكر نمي كردم. مي خواستم اگه قراره پشيمون بشم- كه حتمأ مي شدم – يه وقتي باشه كه ديگه دير باشه.

خدايا تقصير من نيست! تقصير توئه! وقتي تو فكري واسه برقراري عدالت بين بنده هات نمي كني من خودم بايد دست به كار شم! بايد حق خودمو از كائنات بگيرم.

خدايا چرا من نمي تونم مثل خيلي از دوستام همه اون چيزاي قشنگي كه مي بينم بخرم؟!! چرا بايد هميشه حسرت اون چيزايي رو كه دوست دارم بخورم؟!!

.

برگشتم دانشگاه. اشكام بي اختيار داشت مي ريخت رو گونه هام. نگهبان دم در يه جوري نگام كرد! بر خلاف هميشه ازم كارت نخواست. انگار فهميده بود! انگار مي خواست بگه تو دزدي! تو دزدي!

رسيدم خوابگاه. سميرا نشسته بود رو تختش. اينقدر گريه كرده بود كه چشماي درشتش قرمز شده بود. صداش گرفته بود.تا منو ديد دوباره زد زير گريه. تلاش كردم چشمام تو چشماش نيفته.

- سلام. چي شده؟

- گوشيمو بردن. ده دقيقه، فقط ده دقيقه رفتم دوش بگيرم در اتاقو قفل نكردم. اومدم ديدم نيست! با گوشي بچه ها زنگ زدم بهش خاموش بود. شماره سريالشم ندارم. چي كار كنم؟ به مامانم چي بگم؟

رفتم بغلش كردم. يه جوري كه چشمامو نبينه.

- عزيزم پيدا مي شه. خودتو اذيت نكن.

- چقدر آدم ميتونه كثيف باشه كه دزدي كنه؟ اين پولا چه جوري از گلوشون پايين ميره؟ الهي كه خيرشو نبينه.

تنم لرزيد.

 

اون شب هيچكدوممون شام نخورديم. و هيچكدوممون تا خود صبح خوابمون نبرد. نه من، نه سميرا. سميرا از فكر گوشيش، من از فكر دعاي سميرا.

.

صبح زود زدم بيرون. كلاسمو نرفتم. تا ظهر بي هدف تو خيابونا چرخيدم. 21 ساعت از اشتغال من به حرفه دزدي مي گذشت. گوشي هنوز توكيفم بود، با همون سنگيني! احساس مي كردم همه شهر فهميدن كه من دزدم. انگار همه داشتن تو گوشم داد مي زدن: تو دزدي! تو دزدي!

.

برگشتم خوابگاه. سميرا هنوز پكر بود. گوشي تو دستم بود. نشونش دادم:

- اين گوشي تو نيست؟

از جا پريد. داد زد: آره!! خودشه! از كجا پيداش كردي؟

- تو محوطه خوابگاه. گذاشته بودن كنار ديوار. اتفاقي ديدمش. حدس زدم مال تو باشه!!

بغلم كرد. هزار بار منو بوسيد. هزار بار تشكر كرد.

- امشب شام مهمون مني. شيريني پيدا شدن گوشيم. خدايا مرسي.

دلم مي خواست گريه كنم.

دلم مي خواست بميرم.

كاش منو ببخشي سميرا.

 

نظرات (0)Add comments

نوشتن نظر
كوچكتر | بزرگتر

busy
 
نظرسنجی
داستان ها این سایت(نوشته شده توسط حسن بشیری) چه حسی در شما به وجود می آورند؟
 
آمار
درباره من

سلام... حسن بشیری هستم... میگن در 20 فروردین 1362 به دنیا آمده ام اما شناسنامه ام 17 اسفند 61 رو نشون میده..اما مهم اینه که  الان نفس می کشم و قلم در اختیار دارم...کسی رو ندیدم که بگه منو خوب شناخته باشه..اکثرا میگن "هنوز نشناختمت... " چون وابستگی به شخص و گروه خاصی نداشته و ندارم...سعی می کنم با هر کی که یکی از اسم های دنیوی به روش هس  مهربون باشم... برای شناختم پیشنهاد می کنم دوستام  تو  نوشته هام دنبالم باشن. نوشتن رو از  دوران راهنمایی شروع کرده ام اما از همون کلاس اول، معلمم از این که مشق جمله نویسیم از بقیه متفاوت بود (چون جمله کلیشه ای  کم  می دید  ) در تعجب بود. انشاهام نمی گم عالی بودن، اما نگاهم  کاملا با دوستام متفاوت بود..یادمه فقط من نوشته بودم "اگه ثروت نباشه ، علم به درد نمی خوره"! بعد از  کلی جریانات تلخ و شیرین خانوادگی  از علاقه دوم خود یعنی روانشناسی قبول شدم اما به مانند اساتید ادبیاتم در دبیرستان، اساتید دانشگاهیم(مثل خانم دکتر پویا، آقای دکتر بهادری)که از گروه ادبیات دانشگاه تبریز بودن ،تشویقم کردن که به رشته ادبیات تغییر رشته بدم ، قبول نکردم چون می دونستم در کنار روانشناسی می تونم پیوندم رو باقلم حفظ کنم.  در حال حاضر در  حال کار بر روی پایان نامه کارشناسی ارشدم هستم و ان شا الله در مهر 1389 مقطع ارشد را به اتمام خواهم رسوند.....  به صورت تخصصی در کارگاه یا کلاسی که ویژه نوشتن باشه شرکت نکرده ام(و ازین بابت متاسفم) اما کلاسای شعر و داستان  استاد رحمانی رو  در دوران دانش آموزیم با علاقه می رفتم.

از پیچیده گویی در داستان نویسی اصلا خوشم نمیاد...هنوزم که هنوزه در پی یافتن معانی نهفته در رمان صد سال تنهایی مارکزم(هرچند  به قول استاد عزیزم خانم صادقی، ادبیات در پی دادن معنی نیست) علاقه شخصی من در مورد ابهام در داستان نویسی اینه که مخاطب داستان رو نتونه حدس بزنه و در جایی که حدس زد آخر داستان باشه و این ابهام در خدمت لطافت و انتقال نرم پیام اصلی داستان و گیرایی اون باشه نه مرموز سازی قلم نویسنده!...  محوریت داستان هام صلح و انسان گرایی و آگاهی می باشد.

به هر حال این سایت در جهت حمایتای معنوی اساتید عزیز خانم لیلا صادقی که ارادت ویژه ای خدمت شون دارم و  خانم دکتر پویا راه اندازی شده است.

امیدوارم همه ما در سایه آگاهی، یاری رسان همیشگی  صلح جهانی و انسان گرایی غیر مکتبی باشیم.

و در آخر هم از مترجمین بخش انگلیسی، خانم ساناز پیروزی از کانادا که زحمت ترجمه داستان ها رو به انگلیسی به عهده داشتند، وازین پس خانم سونا اعیادی این مسئولیت مهم را عهده دار خواهندبود، صمیمانه سپاسگزاریم.