21 ساعت
خسته بودم ولي بايد مي رفتم خوابگاه جزوه هامو بر مي داشتم.در اتاق باز بود ولي هيچكس تو اتاق نبود. چند بار سميرا رو صدا زدم. جواب نداد. رفتم جزوه هامو برداشتم. داشتم مي رفتم كه چشمم افتاد به گوشي سميرا. رو تختش بود. فكر كردم چقدر اين دختر بي فكر و بي احتياطه! فكر نمي كنه اينجا خوابگاهه! شايد گوشيشو ببرن!
داشتم مي رفتم. مردد شدم. برگشتم، گوشي رو برداشتم و گذاشتم تو كيفم.
.
عرق كرده بودم. دستام داشت مي لرزيد. رنگم پريده بود. احساس مي كردم فشارم افتاده. دم در سرپرست رو ديدم. لبخند زد و سلام كرد. تندي جوابشو دادم و رد شدم. سنگيني نگاهشو حس مي كردم. احساس مي كردم داره با نگاهش ميگه: تو دزدي! تو دزدي!
.
سوار سرويس شدم. بچه ها سرويسو گذاشته بودن رو سرشون. انگار همه داشتن راجع به من حرف مي زدن. انگار همه داشتن داد مي زدن: تو دزدي! تو دزدي!
احساس مي كردم گوشيه اينقدر سنگينه كه دارم از پا مي افتم! نمي تونستم راه برم. كيفم هزار كيلو شده بود.
.
از در دانشگاه زدم بيرون. به اولين موبايل فروشي كه رسيدم رفتم تو. گوشي رو در آوردم، سيم كارتشو در آوردم و گذاشتم رو ميز.
-سلام آقا. مي خوام اين گوشي رو بفروشم. مي خريد؟
پسره گوشي رو بر انداز كرد و گفت:
-چرا مي خوايد بفروشيدش؟ گوشي خوبيه ها! گرون هم هست!
-مي دونم. پولشو لازم دارم مي خوام يه گوشي ارزونتر بخرم.
-جعبه و دفترچه اش كجاست؟ شارژر و هندزفريش؟
-همرام نيست. خونه است. من اينجا دانشجوام.
- شرمنده! من گوشي بدون جعبه و دفتر چه نمي تونم بخرم ازتون.
انگار داشت مي گفت اين گوشي دزديه. تو دزدي! تو دزدي!
گوشي رو برداشتم و اومدم بيرون. تقريبأ تمام موبايل فروشي هاي اون حوالي رو سر زدم و هيچي. انگار همه مي دونستن گوشي دزديه! به هيچي فكر نمي كردم. مي خواستم اگه قراره پشيمون بشم- كه حتمأ مي شدم – يه وقتي باشه كه ديگه دير باشه.
خدايا تقصير من نيست! تقصير توئه! وقتي تو فكري واسه برقراري عدالت بين بنده هات نمي كني من خودم بايد دست به كار شم! بايد حق خودمو از كائنات بگيرم.
خدايا چرا من نمي تونم مثل خيلي از دوستام همه اون چيزاي قشنگي كه مي بينم بخرم؟!! چرا بايد هميشه حسرت اون چيزايي رو كه دوست دارم بخورم؟!!
.
برگشتم دانشگاه. اشكام بي اختيار داشت مي ريخت رو گونه هام. نگهبان دم در يه جوري نگام كرد! بر خلاف هميشه ازم كارت نخواست. انگار فهميده بود! انگار مي خواست بگه تو دزدي! تو دزدي!
رسيدم خوابگاه. سميرا نشسته بود رو تختش. اينقدر گريه كرده بود كه چشماي درشتش قرمز شده بود. صداش گرفته بود.تا منو ديد دوباره زد زير گريه. تلاش كردم چشمام تو چشماش نيفته.
- سلام. چي شده؟
- گوشيمو بردن. ده دقيقه، فقط ده دقيقه رفتم دوش بگيرم در اتاقو قفل نكردم. اومدم ديدم نيست! با گوشي بچه ها زنگ زدم بهش خاموش بود. شماره سريالشم ندارم. چي كار كنم؟ به مامانم چي بگم؟
رفتم بغلش كردم. يه جوري كه چشمامو نبينه.
- عزيزم پيدا مي شه. خودتو اذيت نكن.
- چقدر آدم ميتونه كثيف باشه كه دزدي كنه؟ اين پولا چه جوري از گلوشون پايين ميره؟ الهي كه خيرشو نبينه.
تنم لرزيد.
اون شب هيچكدوممون شام نخورديم. و هيچكدوممون تا خود صبح خوابمون نبرد. نه من، نه سميرا. سميرا از فكر گوشيش، من از فكر دعاي سميرا.
.
صبح زود زدم بيرون. كلاسمو نرفتم. تا ظهر بي هدف تو خيابونا چرخيدم. 21 ساعت از اشتغال من به حرفه دزدي مي گذشت. گوشي هنوز توكيفم بود، با همون سنگيني! احساس مي كردم همه شهر فهميدن كه من دزدم. انگار همه داشتن تو گوشم داد مي زدن: تو دزدي! تو دزدي!
.
برگشتم خوابگاه. سميرا هنوز پكر بود. گوشي تو دستم بود. نشونش دادم:
- اين گوشي تو نيست؟
از جا پريد. داد زد: آره!! خودشه! از كجا پيداش كردي؟
- تو محوطه خوابگاه. گذاشته بودن كنار ديوار. اتفاقي ديدمش. حدس زدم مال تو باشه!!
بغلم كرد. هزار بار منو بوسيد. هزار بار تشكر كرد.
- امشب شام مهمون مني. شيريني پيدا شدن گوشيم. خدايا مرسي.
دلم مي خواست گريه كنم.
دلم مي خواست بميرم.
كاش منو ببخشي سميرا.




