در سکوت
روبروم نشسته بودی.
تو چشمات که نگاه کردم فهمیدم رفتنی هستی. هر چی گشتم اون احساسی که همیشه تو نگاهت میدیدم نبود. اونقدر میشناختمت که بدونم اگه بخوای بری هیچ جوره نمی تونم نگهت دارم.
گفتی میخوای بری. گفتم بمون. گفتم نمی خوام به این راحتی از دستت بدم. خندیدی. گفتی دیوونه ام. گفتی من چیزی رو از دست نمیدم. گفتی به عنوان یه دوست خوب، به عنوان یه خواهر قبولم داری و میخوای رابطمون همینجوری که هست بمونه.
سکوت کردم. داشتی از محترمانه ترین روش برای دست به سر کردن من استفاده میکردی و من نمی تونستم ازت بپرسم چرا؟!! نتونستم بگم که تو قول دادی. یادت رفته بود که یه روزی ازم خواستی صبر کنم تا وضعیت مالیت بهتر بشه. نتونستم بگم که تو خودت گفتی در هر شرایطی با منی. نتونستم بگم که تو وعده ها به من دادی و حالا با یه جمله کوتاه داری رو همش پا میذاری.نتونستم یا شایدم نخواستم بگم. شاید زیادی مغرور بودم، شایدم زیادی ترسو! میترسیدم حرفی بزنی که غرورمو بشکنی.میترسیدم اگه لب از لب وا کنم بغضی که تو گلومه بترکه و رودخونه اشکم سرازیر بشه. نمی خواستم گریه کردنمو ببینی. به اندازه کافی تحقیر شده بودم. نه! بیشتر از اندازه کافی شکسته بودم. دیگه چیزی ازم نمونده بود.
پیش خودم گفتم احساسم که به باد رفته، بذار لااقل غرورم واسم بمونه.
تو تمام این سالها سکوت کردم.وقتی گفتی که منو میخوای و ازم خواستی صبر کنم سکوت کردم. در سکوت صبر کردم. در سکوت عاشق شدم. و وقتی خواستی بری بازم سکوت کردم.در سکوت غصه خوردم، در سکوت گریه کردم، در سکوت سوختم، در سکوت مردم.
خیلی وقت بود فهمیده بودم دیگه دلت با من نیست.نمی خواستم باور کنم ولی اون روز فهمیدم همه عشقم، همه احساسم به تاراج رفته. نمیدونم چرا ازم دل بریدی. به چه جرمی تنهام گذاشتی؟!! و نمیتونستم بپرسم. خودمو کنار کشیدم. بی هیچ گله ای، بی هیچ شکایتی، بی هیچ حرفی. باز هم سکوت! در سکوت به یادت بودم، در سکوت بهت فکر کردم. گفتم حالا که تو متن زندگیت نیستم بذار لااقل تو حاشیه باشم.به همین سهم کوچیک از تو راضی بودم.گفتم کم داشته باشمت بهتر از اینه که اصلأ نداشته باشمت. همین که اون ته ته های ذهنت یه خاطره ای، یه اسمی از من باشه برام کافی بود. همین که منو بشناسی برام بس بود. و اونقدر تو حاشیه موندم که اوت شدم. فراموش شدم.
.
.
.
دورادور شاهد زندگیت بودم. روزگارتو میدیدم، می سوختم، می گداختم، خاکستر میشدم، و باز هم سکوت!
هنوزم ازت باخبرم. میدونم زندگیت نا آروم شده. خبر دارم اوضاعت جالب نیست. روزی که برگشتی و گفتی عذاب وجدان گرفتی گفتم دیگه وقت این حرفا نیست! گفتم هرچی بوده گذشته. برو خوش باش که با خوشیت خوشم. خدا میدونه که هرگز راضی نبودم که خاری به پات بره. می خواستم از دور شاهد خوشبختیت باشم.میدونم این روزا حالت خوش نیست و به گوشم رسیده که میگی آه من داره دامنگیرت میشه. کاش بودنی که هرگز آه نکشیدم. کاش بدونی هرگز بدتو نخواستم. کاش بدونی با من چه کردی. کاش بدونی.




