این وبسایت متعلق به نویسندگان آماتور و گمنام هست.

اگر شما نویسنده و یا شاعر (حرفه ای و یا آماتور هستید) می توانید در این سایت عضو شده و آثار خود را منتشر کنید. عضویت

PostHeaderIcon در سکوت

( 9 نفر امتیاز داده اند )
میانگین امتیار کاربران: / 9
ضعیفعالی 

روبروم نشسته بودی.

تو چشمات که نگاه کردم فهمیدم رفتنی هستی. هر چی گشتم اون احساسی که همیشه تو نگاهت میدیدم نبود. اونقدر میشناختمت که بدونم اگه بخوای بری هیچ جوره نمی تونم نگهت دارم.

گفتی میخوای بری. گفتم بمون. گفتم نمی خوام به این راحتی از دستت بدم. خندیدی. گفتی دیوونه ام. گفتی من چیزی رو از دست نمیدم. گفتی به عنوان یه دوست خوب، به عنوان یه خواهر قبولم داری و میخوای رابطمون همینجوری که هست بمونه.

سکوت کردم. داشتی از محترمانه ترین روش برای دست به سر کردن من استفاده میکردی و من نمی تونستم ازت بپرسم چرا؟!! نتونستم بگم که تو قول دادی. یادت رفته بود که یه روزی ازم خواستی صبر کنم تا وضعیت مالیت بهتر بشه. نتونستم بگم که تو خودت گفتی در هر شرایطی با منی. نتونستم بگم که تو وعده ها به من دادی و حالا با یه جمله کوتاه داری رو همش پا میذاری.نتونستم یا شایدم نخواستم بگم. شاید زیادی مغرور بودم، شایدم زیادی ترسو! میترسیدم حرفی بزنی که غرورمو بشکنی.میترسیدم اگه لب از لب وا کنم بغضی که تو گلومه بترکه و رودخونه اشکم سرازیر بشه. نمی خواستم گریه کردنمو ببینی. به اندازه کافی تحقیر شده بودم. نه! بیشتر از اندازه کافی شکسته بودم. دیگه چیزی ازم نمونده بود.

پیش خودم گفتم احساسم که به باد رفته، بذار لااقل غرورم واسم بمونه.

تو تمام این سالها سکوت کردم.وقتی گفتی که منو میخوای و ازم خواستی صبر کنم سکوت کردم. در سکوت صبر کردم. در سکوت عاشق شدم. و وقتی خواستی بری بازم سکوت کردم.در سکوت غصه خوردم، در سکوت گریه کردم، در سکوت سوختم، در سکوت مردم.

خیلی وقت بود فهمیده بودم دیگه دلت با من نیست.نمی خواستم باور کنم ولی اون روز فهمیدم همه عشقم، همه احساسم به تاراج رفته. نمیدونم چرا ازم دل بریدی. به چه جرمی تنهام گذاشتی؟!! و نمیتونستم بپرسم. خودمو کنار کشیدم. بی هیچ گله ای، بی هیچ شکایتی، بی هیچ حرفی. باز هم سکوت! در سکوت به یادت بودم، در سکوت بهت فکر کردم. گفتم حالا که تو متن زندگیت نیستم بذار لااقل تو حاشیه باشم.به همین سهم کوچیک از تو راضی بودم.گفتم کم داشته باشمت بهتر از اینه که اصلأ نداشته باشمت. همین که اون ته ته های ذهنت یه خاطره ای، یه اسمی از من باشه برام کافی بود. همین که منو بشناسی برام بس بود. و اونقدر تو حاشیه موندم که اوت شدم. فراموش شدم.

.

.

.

دورادور شاهد زندگیت بودم. روزگارتو میدیدم، می سوختم، می گداختم، خاکستر میشدم، و باز هم سکوت!

هنوزم ازت باخبرم. میدونم زندگیت نا آروم شده. خبر دارم اوضاعت جالب نیست. روزی که برگشتی و گفتی عذاب وجدان گرفتی گفتم دیگه وقت این حرفا نیست! گفتم هرچی بوده گذشته. برو خوش باش که با خوشیت خوشم. خدا میدونه که هرگز راضی نبودم که خاری به پات بره. می خواستم از دور شاهد خوشبختیت باشم.میدونم این روزا حالت خوش نیست و به گوشم رسیده که میگی آه من داره دامنگیرت میشه. کاش بودنی که هرگز آه نکشیدم. کاش بدونی هرگز بدتو نخواستم. کاش بدونی با من چه کردی. کاش بدونی.

نظرات (2)Add comments
بهارستان جنگلی wrote on ژوئیه 13, 2010
0
Title: ...
داستان خوبی بود اما اینو متوجه نشدم که ایا هدف این داستان این بود که داشتن چنین روابطی مضر هست یا مفید و اینکه نویسنده درصدد نشون دادن کدوم نظر یا دیدگاهی هست.

حسن بشیری wrote on ژوئیه 14, 2010
63
Title: ...
داستان که نبود اما دردل تاثر برانگیزی از احساسی عاشقانه بود.خیلی خوشحالم که دوستی داریم که وصال را در ازدواج نمی بیند .هرچند که بنده به شخصه با نوع و ماهیت عشق در کشور خودمان مخالفم اما این هرگز باعث نمی شود که احساس پاک یک نفر در توصیف معشوق در من بی تاثیر باشد. با آرزوی بهترین ها برای فرشته خانم


نوشتن نظر
كوچكتر | بزرگتر

busy
 
نظرسنجی
داستان ها این سایت(نوشته شده توسط حسن بشیری) چه حسی در شما به وجود می آورند؟
 
آمار
درباره من

سلام... حسن بشیری هستم... میگن در 20 فروردین 1362 به دنیا آمده ام اما شناسنامه ام 17 اسفند 61 رو نشون میده..اما مهم اینه که  الان نفس می کشم و قلم در اختیار دارم...کسی رو ندیدم که بگه منو خوب شناخته باشه..اکثرا میگن "هنوز نشناختمت... " چون وابستگی به شخص و گروه خاصی نداشته و ندارم...سعی می کنم با هر کی که یکی از اسم های دنیوی به روش هس  مهربون باشم... برای شناختم پیشنهاد می کنم دوستام  تو  نوشته هام دنبالم باشن. نوشتن رو از  دوران راهنمایی شروع کرده ام اما از همون کلاس اول، معلمم از این که مشق جمله نویسیم از بقیه متفاوت بود (چون جمله کلیشه ای  کم  می دید  ) در تعجب بود. انشاهام نمی گم عالی بودن، اما نگاهم  کاملا با دوستام متفاوت بود..یادمه فقط من نوشته بودم "اگه ثروت نباشه ، علم به درد نمی خوره"! بعد از  کلی جریانات تلخ و شیرین خانوادگی  از علاقه دوم خود یعنی روانشناسی قبول شدم اما به مانند اساتید ادبیاتم در دبیرستان، اساتید دانشگاهیم(مثل خانم دکتر پویا، آقای دکتر بهادری)که از گروه ادبیات دانشگاه تبریز بودن ،تشویقم کردن که به رشته ادبیات تغییر رشته بدم ، قبول نکردم چون می دونستم در کنار روانشناسی می تونم پیوندم رو باقلم حفظ کنم.  در حال حاضر در  حال کار بر روی پایان نامه کارشناسی ارشدم هستم و ان شا الله در مهر 1389 مقطع ارشد را به اتمام خواهم رسوند.....  به صورت تخصصی در کارگاه یا کلاسی که ویژه نوشتن باشه شرکت نکرده ام(و ازین بابت متاسفم) اما کلاسای شعر و داستان  استاد رحمانی رو  در دوران دانش آموزیم با علاقه می رفتم.

از پیچیده گویی در داستان نویسی اصلا خوشم نمیاد...هنوزم که هنوزه در پی یافتن معانی نهفته در رمان صد سال تنهایی مارکزم(هرچند  به قول استاد عزیزم خانم صادقی، ادبیات در پی دادن معنی نیست) علاقه شخصی من در مورد ابهام در داستان نویسی اینه که مخاطب داستان رو نتونه حدس بزنه و در جایی که حدس زد آخر داستان باشه و این ابهام در خدمت لطافت و انتقال نرم پیام اصلی داستان و گیرایی اون باشه نه مرموز سازی قلم نویسنده!...  محوریت داستان هام صلح و انسان گرایی و آگاهی می باشد.

به هر حال این سایت در جهت حمایتای معنوی اساتید عزیز خانم لیلا صادقی که ارادت ویژه ای خدمت شون دارم و  خانم دکتر پویا راه اندازی شده است.

امیدوارم همه ما در سایه آگاهی، یاری رسان همیشگی  صلح جهانی و انسان گرایی غیر مکتبی باشیم.

و در آخر هم از مترجمین بخش انگلیسی، خانم ساناز پیروزی از کانادا که زحمت ترجمه داستان ها رو به انگلیسی به عهده داشتند، وازین پس خانم سونا اعیادی این مسئولیت مهم را عهده دار خواهندبود، صمیمانه سپاسگزاریم.